آدمیت

ما آدم‌های خوب‌نما! ما آدم‌های بی‌قلب! ما آدم‌های پول‌دوست! ما آدم‌های شعاری! ما آدم‌های خودخواه! ما آدم‌های بی‌تفاوت! ما آدم‌های تنبل! ما آدم‌های بدون راه‌حل! ما آدم‌های اکسیژن‌سوز! ما آدم‌های بی‌مصرف!
چطور میشه اشک یک بچه معصوم رو دید و بی‌تفاوت گذشت؟ قطعا ما موجوداتی با ویژگی‌های فوق الذکریم!
۰ نظر ۳ لایک

ایده‌پردازی

وقتی خلا چیزی احساس میشه، ناگهان راه حل‌ها جرقه می‌زنن. فکر کنم پارسال همین موقع‌ها بود که از دیر دیدن پاسخ یکی از نظراتی که گذاشته بودم، به شدت ناراحت بودم و برای بیان پیشنهادی فرستادم که امکانی فراهم بشه تا از طریق مرکز مدیریت به پاسخ‌های نظراتمون دسترسی داشته باشیم. البته شاید افراد دیگه‌ای هم این پیشنهاد رو مطرح کرده بودند ولی از اینکه من هم در این امکان جدید سهم دارم، ذوق زده‌ام :)
یک ایده دیگه هم براشون دارم! دوست دارم اینو بفروشم! زندگی خرج داره :)
۰ نظر ۱ لایک

حقیقت

-اگر قرار باشه دنیا رو در یک کلمه خلاصه کنی، چی می‌گی؟
-حقیقت!
۰ نظر ۰ لایک

چالش کابوس

از این وبلاگ به یک بازی وبلاگی دعوت شدم. گرچه از من خواستند که از کابوس‌هام بنویسم، اما من بیشتر رویا می‌بینم تا کابوس. پررنگ‌ترین کابوسی که هنوز هم ترسش برام زنده است، مربوط به دوران کودکیمه که تحت تاثیر کارتون‌های نامناسب اون زمان دیدم. خواب دیدم غول‌ها به شهرمون حمله کردن، خواهر و برادرم رو دزدین و من سرگردون دنبال خانواده‌ام می‌گشتم. خیلی هم طولانی بود و وقتی بیدار شدم احساس می‌کردم بیشتر از یک ساعت داشتم خواب می‌دیدم!


۰ نظر ۰ لایک

تاسف

من اگر دستم به گوشه‌ای از اداره این مملکت برسه، تمام مدارک دانشگاهی بیخود رو باطل می‌کنم! بعدها می‌فهمن که چه خدمتی بهشون شده!



هرگز به هوس طرفِ لبی غیر لب خویش
آن نیز به تکلیف تاسف نگزیدیم

چون میوه سرمازده در نشئه خامی
پژمرده شدیم و به رسیدن نرسیدیم!

طالب آملی
۶ نظر ۲ لایک

من‌سانی

ما بیشتر از اینکه درگیر رفتار و درون خود باشیم، درگیر دیگرانیم که آیا واقعا آنچه که به آن تظاهر می‌کنند، هستند! یکی از خطاهای ادراکی که معمولا در قضاوت‌های ما به شدت اثرگذار است، خطای من‌سانی است؛ یعنی خودمان را معیار سنجش قرار می‌دهیم! اوج تراژدی این ماجرا اینجاست که "خود"ی را که نمی‌شناسیم، معیار سنجش قرار می‌دهیم!


سرگشته محضیم و در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم
اخوان ثالث


۳ نظر ۲ لایک

دور و نزدیک

همیشه دلیلی برای ترسیدن از آدم‌ها وجود داره. من از مردای همه‌چیزدان و همه‏‌چیزدیده و همه‌چیزشنیده می‌ترسم. از دخترهایی که تا وقتی که اون‌ها رو نمی‌شناسم، بهم نزدیکن، اما همین که قدمی بهشون نزدیک می‌شم، همین نزدیکی مثل طوفانی من رو ازشون هزار سال نوری دور می‌کنه! دخترهایی که می‌تونن ساعت‌ها راجع به انواع توتون نظر بدن، از خاطره اولین پارتی بگن که شربت (!) آرامبخش‌دارش باعث شده بخشی از مهمونی رو اصلا به یاد نیارن، خاطرات شمال به همراه آ  ب  ج   و خریدن‌های یواشکی‌شون، جوک‌های مثبت هجدهی که برادرشون براشون فوروارد کرده... من از همه این آدم‌های پر از آزادی (!) و بی‌حریم می‌ترسم!


بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود!
سیمین بهبهانی
۲ نظر ۴ لایک

سلام

باز هم دربه‌در شب شدم، ای نور سلام!
باز هم زائرتان نیستم، از دور سلام!


دلم به سلامی خوش است
که جوابش واجب است :)

۳ نظر ۳ لایک

ناگزیر

-آدم‌ها چرا تنهان؟
-مگر می‌شه که تنها نباشن؟!


چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی!
سعدی جان
۰ نظر ۱ لایک

تشبیه

-در جهان هستی، همه چیز در حال حرکت است؛ زمین به دور خورشید، خورشید به دور هسته کهکشان، کهکشان به دور عالم، خوشه کیهانی و... گاهی یک کهشان در مسیر حرکتش از دل یک کهشان دیگر عبور می‌کند!

-استاد! ستاره‌ها بهم برخورد نمی‌کنند؟

-تصور کن دو توپ را هم‌زمان یکی را از مشهد و یکی را از تهران به سمت یک نقطه ثابت با دقت بالایی شوت کنیم! چقدر احتمال دارد که بهم برخورد کنند؟ احتمالش صفر است! حال همین را در مقیاس کیهانی و حرکت ستاره‌ها ببین! راستی! چقدر احتمال دارد که دو نفر که ممکن است روحیات مشابه داشته باشند، در یک زمان و یک مکان خاص قرار بگیرند، نظرشان بهم جلب شود و برخورد انسانی (بر وزن ستاره‌ای و کهکشانی) رخ دهد؟ چرا کمتر کسی قدر این رویداد ِ احتمال صِفری را می‌داند؟



۱ نظر ۵ لایک

love story

ایستگاه متروی انقلاب، جای عجیبیه! خیلی از معلم‌ها و دوست‌های قدیمم رو اونجا دیدم! امروز هم یکی از هم‌کلاسی‌های دبیرستانم رو دیدم! یادمه برای ولنتاین تصمیم داشت به سرو مغرورش سی‌دی آهنگ هدیه بده، یکی از آهنگ‌ها که پیشنهاد من بود، love story بود! چقد برای مردم شعر و آهنگ عاشقانه پیشنهاد دادم که تقدیم به پسرای مردم کنن! خدا از سر تقصیراتم بگذره :دی
۱ نظر ۲ لایک

دلتنگی

دلم برای خواننده‌های قدیمی وبلاگم تنگ شده: رهگذر، شب، حدیث، سنتوری، پرنیا، سینا، عنکبوت... کاش می‌شد از روی آی‌پی آدم‌ها، لوکیشن‌شون رو پیدا کرد! :)
۰ نظر ۱ لایک

آتشی روشن

روشن شب
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه‌های دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده می‌لغزد درون گور.
دیر گاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی‌نصیب از نور.
خواب دربان را به راهی برد.
بی‌صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بی‌خبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت.
گر چه می‌دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،
لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب.


نیما یوشیج
۰ نظر ۲ لایک

سناریو

چند سناریو برای آینده نزدیکم دارم:
اول اینکه مثل بچه‌های خوب دکتری رشته خودم رو، در همین دانشگاه فعلی ادامه بدم. هم اساتید رو می‌شناسم و هم رشته خوبیه. دوری از خانه و خانواده هم نداره، هزینه هم نداره.
دوم اینکه، دوباره ارشد بخونم! از مدیریت مالی خیلی خوشم میاد. هروقت بهش فکر می‌کنم وسوسه می‌شم بخونمش!
سوم اینکه اپلای کنم و برم!
چهارم اینکه به رویاهام بپردازم و دوباره کارشناسی بخونم، اما اینبار ادبیات، عشق قدیمیم!
پنجم اینکه کارشناسی بخونم اما طب سنتی که به این رشته هم بسی علاقمندم!
ششم اینکه ترک درس و مشق کنم و یه جماعتی رو راحت کنم! خانواده‌ام خسته شدن انقدر که من درباره این موضوع مرددم! جداً نمی‌تونم تصمیم بگیرم...
۲ نظر ۰ لایک

بورس

سوال این روزهای همه از من: کدوم سهمو بخریم پولدار بشیم؟ چرا من قبلا فکر می‌کردم بورس ریشه در قمار داره؟! بعضی آدم‌ها به زعم خودشون سعی دارن به ترویج دین کمک کنن، درحالی‌که فقط چهره دین رو مخدوش می‌کنن!
۰ نظر ۱ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۰۸)
از خود نوشته‌هام (۷)
جامعه نشناسی (۲۳)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۲)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان