الرئوف

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط "سلام" را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

چقدر تا تو با قطار ها سفر کند دلش

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش؟

چقدر بادهای دوریت مچاله اش کنند؟

و دوستان به روزهای خوش حواله اش کنند؟

...

مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند

کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند

خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده

همین کسی که دارد از خودش فرار میکند

...

به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد

به آتش ارادت تو افتخار میکند

به این امید، ضامن رئوف، تا ببیندت

هی آهوان بچه دار را شکار میکند

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟

که بعد سالها نخوانده ای مرا به این سفر

قطارهای عازم شمال شرق میروند

دقیقه های بی تو مثل باد و برق میروند

کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد

به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟


-مهدی فرجی-

۰ نظر ۰ لایک

+

همه آدمایی که دوسشون ندارم یه ویژگی مشترک دارن، اینکه مجبورم میکنن خود ِ واقعیم نباشم! و البته بالعکس!
۰ نظر ۰ لایک

+

داشتم کتاب میخوندم، قبلش قرآن خونده بودم، حواسم نبود کتاب رو بوسیدم!

این موقع از سال، دلم انار میخواد!

این ترم یکی از استادامون که تازه دکتر شده، همه درسا رو کنترات برداشته!

عاشق همه آخرینهام! مخصوصا آخرینهای مربوط به دانشگاه: آخرین ترم فرد، آخرین پاییز، آخرین خوابگاه، آخرین سال!

نقشه آسمونرو دیدید؟

۰ نظر ۰ لایک

+

بچه بودم هر شعر عاشقانه قشنگی که میخوندم، فکر میکردم لابد شاعرش باید هم سن و سال خودم باشه یا فوقش چند سال بزرگتر! توی دلم آرزو میکردم که کاش شوهر منم چنین شعرهایی برام بگه! وقتی میفهمیدم فلان شاعر 50-60 ساله است و گاهی حتی میفهمیدم که ساکن اون دنیاست، حسابی میخورد تو ذوقم! :|
۰ نظر ۰ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۱۸)
از خود نوشته‌هام (۹)
جامعه نشناسی (۲۵)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۵)
آرزوهای ساده (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان