+

سر کلاس داشتم فکر میکردم که چقدر برای خانواده ام با رفت و آمدام دردسر درست میکنم و تو زحمت میندازمشون و چقدر بچه بدی هستم و طفلک مامان و بابام و... که انگار زیادی رفته بودم تو فکر. استادمون بلند اسممو داد زد و گفت که از استان خارج نشو! بعد همه زدن زیر خنده!

تصمیم داشتم که این ترم هیچ فعالیت غیردرسی نداشته باشم. نه نشریه، نه شعر! نشریه که مدیر مسئولش تغییر کرده و دیگه اصلا نمیرم. اما هیچ آدم مسئولیت پذیر و قابل اعتمادی پیدا نمیکنیم که بخوایم تنها محیط فرهنگی دانشگاه رو که به هیچ سمت و سویی هم متمایل نیست، بهش بسپاریم. تازه! طبق آخرین تحقیقات انجام  شده، تنها کانون شعر فعال دانشگاهی رو داریم. همه بچه های ارشد هم که از دانشگاه های مختلف از تهران تا شهرستانها میان هم تاییدش میکنن. خلاصه قرار شد امسال هم اینجا رو رها نکنیم و ... خیلی قرارهای دیگه هم شد که از حوصله اینجا خارجه.

تکلیف یکی از درسامون برای این هفته اینه که برای عناوین مختلف درس نقاشی بکشیم! خیلی خلاقانه است! تقریبا جز من همه معترض بودن! خیلی این درسمونو دوس  دارم :)


امروز توی اتوبوس حافظ فرمودند: دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود/ تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

۰ نظر ۰ لایک

+

خیلی به این فکر کردم که کدوم رفتارهام باعث رنجش اطرافیانم میشه. غالبا وقتی برای کسی وقت زیادی اونطور که خودش مایله صرف نمیکنم ازم دلگیر میشه که بنظرم خیلی انتظار بیجایی دارن. همیشه باید اول به خودشون رجوع کنن تا دلیلش رو بفهمن. اما دلیل دیگه ای هم که باعث میشه ازم برنجن، صراحتمه. مخصوصا وقتی که خودشون ازم میخوان نظرم رو راجع بهشون بگم یا وقتی حس میکنم که حریمی داره شکسته میشه. همه اینا با نادیده گرفتن و گذشت کردن حل میشه. اما نه! حل نمیشه! رسوب میکنه ته دلم!
۰ نظر ۰ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۲۳)
از خود نوشته‌هام (۹)
جامعه نشناسی (۲۶)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۷)
آرزوهای ساده (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان