ادبیات

ادبیات: دروغ‌گوی زیباگو!




و کسی که تو را

دیده باشد،

پاییزهای سختی

خواهد داشت...


لیلا کردبچه

۳ نظر ۲ لایک

خیال

فکر و خیال مث سوسک می مونه که دید مرکب داره و خودشو میزنه به در و دیوار و چیزهایی که باید ازشون بپرهیزه! خنگه!

-از سری پست‌های دوران نوجوانی-


موسیقی متن: قصه پریا، کارن همایون‌فر

۱ نظر ۲ لایک

انقراض

بعد از هر عروسی دو تا سوال برام پیش میاد: اول اینکه اینا از چی این عروسی لذت می‌برن؟ دوم اینکه عروس کی نماز می‌خونه؟ :دی در بین دوستان و آشنایان ما که دینداری در حال انقراضه. اکثرا پدر و مادرهای مذهبی هستن که دختر و پسر و عروس و دامادشون -به قولی- معتدلن، نه دیندار. همین اعتدال باعث می‌شه آدم خودش رو مجاز بدونه به بیت‌المال ناخنک بزنه و امثالهم.


چنان شکوفه دل‌سردی، در آستانه پاییزم
بخند باد خزان‌آور، به سرنوشت غم‌انگیزم!

شبیه تازه‌مسلمانی میان حلقه می‌خواران
نه جرئتی که بنوشم می، نه طاقتی که بپرهیزم...

حسن زحمتکش
۲ نظر ۳ لایک

شگفتی

از دیگر شگفتی‌های آفرینش، چای اصل سرگل لاهیجان، قطاب تازه یزد یا مسقطی تازه بهارنارنج شیراز، و انار دانه سرخ ساوه است! همه این‌ها در یک جای خنک و در حضور دوست همیشگی، کتاب جان! بعد دنیا هم کلا متوقف بشه...


نهاده‌ام سرِ تسلیم زیرِ شمشیرت
بیار بر سرم ای عشق، هرچه می‌خواهی!
رهی معیری
۳ نظر ۲ لایک

حرف

چقدر همه حرف می‌زنند! پس کی عمل می‌کنند؟ پرحرفی نشانه کم عقلی است! مولا علیع

۱ نظر ۳ لایک

تقلید

داشتم تحلیل و نقدهای فیلم فروشنده رو می‌خوندم، دوستم گفت که "جای این تقلید کورکورانه برو فیلم رو ببین"! من سواد نقد فیلم ندارم، پس کاملا طبیعیه که بخوام درباره‌اش جستجو کنم! تازه تصمیم دارم بدون این دوست‌ها برم سینما و چند فیلم ببینم! این روزها مطمئنم که هیچ دوست خوبی ندارم.

اگر می‌شد، حتی از اون دنیا هم وبلاگ می‌نوشتم! اینکه بعضی حذفش می‌کنن برام قابل درک نیست!


عاشقان من سست پیمان نیستم

ترک کردم گر که یار خویش را

دوستان، یک لحظه از من بشنوید

تا بگویم حال زار خویش را

روزگاری بهر یاری بی‌وفا

صرف کردم روزگار خویش را

خوب چون در عاشقی کارم بساخت

رفت و آخر کرد کار خویش را

رفت و پیدا کرد یار دیگری

برد از خاطر قرار خویش را

من نکردم ترک زین سنگین دلی

دلبر ناسازگار خویش را

بلکه چون او دیگری را داشت دوست

سخت دیدم کار و بار خویش را

دیدم از این پس بباید در جهان

دوست دارم یار یار خویش را

چون نمی‌گنجید در یک دل دو مهر

ترک کردم پس نگار خویش را


عماد خراسانی
۴ نظر ۱ لایک

گاهی

سکه زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی!
فاضل نظری
۰ نظر ۲ لایک

انشا

دلم برای زنگ انشا تنگ شده. معمولا خاطراتی که برای "تابستان خود را چگونه گذراندید" مینوشتم، ساخته تخیلاتم بودن. اون روزها به شدت رویاپرداز بودم و انقدر که در خیالاتم زندگی میکردم، در دنیای واقعی نبودم! زنگ های انشا تنها وقتی بودن که از فرمول و حفظ کردن خبری نبود. وقت پرواز با بالهای خیال بود. گرچه دلم برای روزهای گذشته تنگ میشه اما دوست ندارم به گذشته برگردم. روزهای پیش رو قطعا روزهای بهتری هستن :)


این شعر هوشنگ ابتهاج خیلی زیباست:

نامدگان و رفتگان
از دو کرانه ی زمان
سوی تو میدوند هان
ای تو همیشه در میان  

پیش وجودت از عدم
زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم
میشنویم بوی جان

 پیش تو جامه در برم
نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم
گریه نمی دهد امان...

 آه که میزند برون 
 از سر و سینه موج خون 
من چه کنم که از درون 
دست تو میزند کمان
۰ نظر ۲ لایک

درک

بعضی آدمها یه جور عجیبی بین فهمیدن و نفهمیدن گیر می‌کنن! بنظرم بعضی نفهمیدن‌ها، کاملا اختیاری هستن. به هر حال درک هر حقیقت، زحمت و رنج عمل کردن رو در پی داره.



خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟
لطیف و دورگریزی، مگر خیال منی؟
سیمین بهبهانی
۳ نظر ۱ لایک

کلیدر

چشمِ بینا در خرمن آتش و دودی که از دل زبانه می‌کشد، گم می‌شود. چشم آن‌گاه میدانی برای دیدن دارد که آتش و دود فرونشسته باشد؛ که جنون فروکش کرده‌باشد و بر گورهای سوخته، آرامش بال انداخته‌باشد. چشمِ بینا، درون دودِ سودا کور است.


۲ نظر ۲ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۱۸)
از خود نوشته‌هام (۹)
جامعه نشناسی (۲۵)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۵)
آرزوهای ساده (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان