dawn

یک دنیا درس دارم، اما اصلا حوصله ندارم :(

بعضی صبحها که باید خیلی زود از خونه بیرون بیام تا به کلاس 7 صبح برسم، هوا هنوز کامل روشن نشده، یکم ترسناکه اما دوسش دارم:


۳ نظر ۰ لایک

بادیگارد

بادیگارد خیلی قشنگ بود! خیلی!

زندگی هیچ وقت به سمت آسون شدن و بی دغدغه شدن پیش نمیره. همیشه با خودم فکر میکنم این برهه هم که بگذره دیگه همه چی خوب میشه، اون برهه می گذره اما همه چی خوب نمیشه. دغدغه با دغدغه جایگزین میشه. این رسم زندگیه، ما در رنج آفریده شدیم...

برای انتخاب موضوع پایان نامه ام هیچ ایده ای ندارم :| از موضوع هیچ پایان نامه ای خوشم نمیاد. اکثرا موضوعات بیخودی دارن که هیچ دردی رو دوا نمیکنه. از کار بیهوده کردن خوشم نمیاد. خدا کنه یه موضوع خوب و مفید بتونم پیدا کنم.

خوشحالم. مسیر جدیدی تو زندگیم باز شده :)




خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند


پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند

صید را پایی ببندند و رها نیز کنند


نظری کن به من خسته که ارباب کرم

به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند


عاشقان را ز بَر ِ خویش مران تا بر تو

سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند


گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن

کاین گناهی است که در شهر شما نیز کنند


نام من گر به زبان تو برآید چه زیان؟

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند


سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج

ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند؟

۰ نظر ۰ لایک

gloomy monday

مدتیه روزهای دوشنبه یه کلاس خیلی طولانی دارم. تو این مدت، همه اتفاقات مهم تو روز دوشنبه میفتن! فردا تولد دوستمه، یه شب شعر نزدیک خونمونه، دو تا سمینار و یه نمایشگاه تو دانشگاهمون برگزار میشه، ولی من سر کلاسم! جلسه آخرم هست نمیشه که نرم...

خاطرات بسیار بدی که از بعضیا دارم چنان پررنگن که حتی به محبتشون هم مشکوکم. یعنی اونطور که باید برای کمرنگ کردن خاطرات بد تلاش نکردن اما انتظار دارن نادیده بگیرم. این یه دونه اصلا شدنی نیست. به شدت از خاطرات بد درس میگیرم، به شدت.



ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش

حافظ جان

۰ نظر ۱ لایک

surrogates

ایرانی ها سالانه چندین میلیارد دلار برای خرید لوازم آرایش هزینه میکنند. بیشتر از 90% این لوازم آرایشی که با قیمت بالا و به اسم برند اصل فروخته میشه، قاچاق و فیک هستند. منبع این حرفم واردکننده های لوازم آرایشی اون هم از نوع برندش هستن! تو فیلم surrogates یه دیالوگ قشنگی هست: 

Look at yourselves. Unplug from your chairs, get up and look at the mirror. What you see is how God made you 



نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید 
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی 
سعدی
۱ نظر ۱ لایک

resolution

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه

معنی "مرگ" و "جدایی" به یقین هر دو یکیست

کاظم بهمنی


باید تصمیم های مهمی بگیرم. تصمیمهایی که میتونن مسیر زندگیم رو بی اندازه تغییر بدن. امروز که انقدر احساس سردرگمی دارم و برای گذشتن و البته به خیر گذشتن این روزها دعا میکنم، مطمئنم که روزی میرسه که دغدغه های امروزم برام خنده دار میشن. تجربه ام اینو میگه.

خدایا! میشه دعاهام همونطوری که خودم میخوام برآورده بشن؟ من زیر چیزی که خودم خواسته ام نمیزنم :)


دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

سعدی جان


۲ نظر ۰ لایک

choice

سر کلاس بازاریابی داشتیم درمورد وضعیت اقتصادی صحبت میکردیم، بچه ها ایده های جالبی داشتن که شاید هیچ وقت به گوش اونی که باید برسه نرسه. معمولا به جوونها سخت اعتماد میکنن. یکی از همکلاسی هام تعریف میکرد که تو شرکتی مشغول کار بوده و شرکت در شرف ورشکستگی!  بهشون یه پیشنهاد میده که نتیجه بررسی و تجزیه و تحلیل خودش بوده اما اونها نمیپذیرن. وقتی از یه شرکت مشاوره مدیریت کمک میگیرن، اون شرکت هم بعد از بررسی به نتیجه ای مشابه اون ایده میرسه!


باید به موضوع پایان نامه ام فکر کنم! و همینطور موضوع یه مقاله! و همینطور به یه انتخاب. خودم هم هنوز نمیدونم قراره چیکار کنم! اصلا شاید دکترا نخونم و همه این دغدغه ها هم تموم بشه. نمره هامونم نمیاد ببینم حداقل تو کلاسمون نفر چندمم! اصلا یه وضعیت سردرگمی دارم که غ ق تصوره!


اخیرا رفته بودم یه مصاحبه کاری تو یه شرکت خصوصی برای پست منابع انسانی! جالب بود که اولش که باهام تماس گرفتن پشیمون شدم و نرفتم، اما دو هفته بعد بازم باهام تماس گرفتن که اینبار رفتم. از واکنش هاشون مشخص بود که ازم خوششون اومده چون علاوه بر مهارتهای منابع انسانی، تسلط به یه نرم افزار هم براشون مهم بود که اون رو هم بلد بودم. اما یکسری مشکلاتی باهام داشتن که خیلی مشکلات رایجی هستن! مثلا اینکه تو محیط شرکت نباید چادری باشی!



دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق بیشتر!

نیمه غایب، حسین سناپور

۱ نظر ۰ لایک

منجی

فعال ترین و مفیدترین اعضای هر جامعه، جوانها هستن. اگر این اعضا فعال بشن، جامعه به یه جایی میرسه، اما اگه نشن؟ به جوانهای اطراف خودم که نگاه میکنم چیزی جز یه صفحه گوشی و چند اکانت تلگرام و ایمو و اینستا، چیز دیگه ای نمیبینم. از دستاوردهاشون، لایک خور بالاست! سواد، مطالعه، روحیه حقیقت طلبی، ادب، احترام و خیلی چیزهای دیگه اصلا براشون معنا نداره. اصلا از شرایط قرار گرفتن توی گروه های مختلف ضد دین بودنه. اگر ریشه های مذهبی درونت باشه ناخودآگاه از جمعشون طرد میشی. هر چه بی ادب تر باشی، باحال تر محسوب میشی! مارک ساعت، کیف و کفش، ماشین و گوشی و... همه اسباب خودنمایی شده! جالب تر اینکه اسم همه اینها تفریحه! همیشه فکر میکردم تفریح، برای اوقاتیه که از کار مفید کمی خسته شدیم، اما امروز میبینم تعریف کار مفید همین تفریح شده! دور دور کردن هم برای خودش مقوله پیچیده ایه!

هم دلم برای خودم میسوزه که بین آدمهای این چنینی گیر کردم، نه میتونم از این جامعه بیرون بزنم که باهاشون برخورد نکنم و نه میتونم بینشون باشم! وقتی کنار این آدمها هستم و میدونم که قراره من رو با این معیارها قضاوت کنند، بی نهایت براشون متاسف میشم که انقدر زندگی پوچ و بیهوده ای دارن. من که بعید میدونم این موجودات مغزی برای تفکر داشته باشن. بعید میدونم.


این روزها مردم فقط یک دسته اند: اونهایی که از فرجام برجام، شادند. اونهایی که ناشادند کوبیده میشن. چرا که اکثریت جامعه چشم به ظاهری از مسئله دوختن. و از اون مهمتر، خودخواهی بهشون اجازه نمیده دو قدم اون طرف تر رو هم ببینن. تصور مردم عامی اینه که طی چند ماه آینده گوشت و مرغ و شیر و ماست و میوه و... ارزون میشه و بیکاری هم رفع میشه! طفلکا نمیدونن چه کلاه گشادی سرشون رفته.


از این دولت و مجلس هیچ آبی برای ما گرم نمیشه. من این روزها فقط میتونم یه دعا کنم: اللهم عجل لولیک الفرج...



کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم

که باد هم نبرد نامه ای که نم دارد

صائب

۱ نظر ۰ لایک

ناچارم

از کارِ نکرده پشیمونم...



ترک می گفتمت ار بود به من، چون همه چیز

حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم

اخوان ثالث

۱ نظر ۰ لایک

patience

صبور بودن خیلی سخته. ناامیدم از دیگران...

از سخت ترین لحظه های زندگی، وقتیه که میخوای تجربه یه شکست رو به کسی بگی که دیگه تجربه اش نکنه، اما اون سرسختانه میخواد که حتما خود ِ خودش تجربه اش کنه!

یکی دیگه از لحظات سخت وقتیه که راست میگی، اما کسی باور نمیکنه.

این آیه قرآن رو خیلی دوست دارم. هر وقت دلم میگیره برای خودم تکرارش میکنم و احساس میکنم حداقل خدا درکم میکنه:

و لقد نعلم انّک یضیق صدرک بما یقولون.
و ما میدانیم که از انچه آنها میگویند سینه ات تنگ میشود.
 الحجر، 97


بیا که مرا با تو ماجرایی هست... سعدی
۳ نظر ۱ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۲۳)
از خود نوشته‌هام (۹)
جامعه نشناسی (۲۶)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۷)
آرزوهای ساده (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان