ملیحه

با گروه کوچکی از هم‌دانشگاهی‌ها، گاهی به خانه سالمندان سر می‌زنیم. گاهی برای‌شان جشن می‌گیریم و گاهی برای‌شان هدیه می‌بریم. روز مادر بود! آنجا هم پر از مادرهایی که فرزندان بی‌وفا به بهانه‌های مختلف رهایشان کرده‌اند. هر بار پای درددل یکی می‌نشینم. اسمش ملیحه بود، با موهای جوگندمی و چهره‌ای که هنوز ته مانده‌های زیباییِ دوران جوانی در آن پیدا بود. یک پسر داشت، یک پسر که وقتی سه ساله بوده از یک خانواده بی‌بضاعت خریده بوده است! بعد از فوت همسرش، همه اموالش را به نام تک فرزندش می‌کند و او هم مادرش را به سالمندانی دور می‌آورد و آدرس و تلفن اشتباه می‌دهد تا مادر مزاحم زندگی‌اش نشود. می‌گفت که از جگرگوشه‌اش ناراحت نیست. می‌گفت که پسرش حق داشته که نخواهد کسی مزاحم زندگی‌اش باشد، اما کاش سالی یک‌بار به او سر می‌زد یا حداقل تلفن می‌زد! برایم فال حافظ گرفت:

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدایا، به سلامت دارش




نوشته مربوط به دوران کارشناسی است!

۲ لایک
۰۴ فروردين ۲۰:۰۸ دِیـــــگــَر سُـــــــو
شعرش حرف دل خیلی از همون مادرا بوده،
یاد اون شعر ایرج میرزا افتادم که پسره به خاطره زنش قلب مادرش رو در میاره ، وقتی میخوره زمین و وقتی قلب از دستش میفته ...


دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

 

«آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»



بله خیلی شعرش متناسب بود
از مادرها جز این انتظار نمیره

نامردیه

بسی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۱۲)
از خود نوشته‌هام (۸)
جامعه نشناسی (۲۴)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان