هنوز

هنوز و همواره صدای انفجار میشنوم...

دوران دبیرستان یه همکلاسی داشتم که خیلی باهوش بود. رتبه دو رقمی شد. شریف درس خوند. پذیرش گرفت و رفت. الان هم چند سالیه که GM کار میکنه و گویا مدیر هم هست. رابطه نزدیکی باهم نداریم. اون حتی منو فالوبک هم نکرد. استوری های جالبی میذاره. مثلا نوشته بود نرید سرکار. محل کارتون رو تحریم کنید. بانکها رو فلج کنید! بعد چند نفر از دوستانش و اتفاقا من رو هم تگ کرده بود! بانک ما ۲۷۰۰۰ پرسنل داره. من برم یا نرم تاثیری داره؟ از اون گذشته، خودش حقوق دلاری میگیره بی استرس، اینجا ما رو میخواد از نون خوردن بندازه! این تجمعات جلوی سفارتها و ... تشویق به جنگ و ... رو هم نمیفهمم! واقعا نمیدونن با هر درخواست تحریمی که اونجا مطرح میکنن جدی جدی ما اینجا زندگی مون تحت تاثیر قرار میگیره؟ بنظرم این موضوع برای دوستان ایرانی خارج از ایران ملموس نیست. اصلا اونها در جایگاه تصمیم گیری برای ما نیستند. کسی که موشک از بالای خونه اش رد نشده، جنگ رو درک نمیکنه. نمیفهمه ترس جنگ چیه. نمیفهمه هر شب توهم صدای انفجار چیه. نمیفهمه هر روز از دست دادن قدرت خرید چیه. نمیفهمه استرس پیدا نشدن داروهای خاص چیه. نمیفهمه استرس پیدا نشدن شیرخشک چیه. نمیفهمه استرس اصلا چیه. بعد دارن نقشه میکشن که برگردن وزیر فلان و بهمان بشن! به قول خودشون really? چرا کسی که در روزگار سختی نبوده باید در روزگار خوشی بیاد پست بگیره؟ آقا من خودم وزیر اقتصاد میشم 😁 من این نگاهم نمیپسندم.

اصلا معمولا در جبهه ای هستم که نه اینها دوستم دارن نه اونها 🙃

 

 

 

جمعیت اطراف مرا یار مپندار

یعقوب غریب است میان پسرانش

از سفره ما هرکه نمک خورد، شرف برد

یک دوست اگر هست، سلامی برسانش

امیرحسین ثابتی

 

 

۱ نظر ۵ لایک

امتحان

فردا یه امتحان خیلی سخت دارم که به قول استاد حتی اگر open chat gpt هم باشه ممکنه پاس نشیم. لطفا دعا کنید حداقل ۱۴ بشم. خیلی درس خوندم...

۴ نظر ۴ لایک

معادل

چند سال پیش، حقوقم ۳ میلیون تومان بود و طلا گرمی ۲۰۰ هزار تومان. یعنی الان با طلای ۲۲ میلیون حقوقم باید ۳۳۰ میلیون تومان باشه که همون قدرت خرید رو داشته باشم. اما خب حقوقم معادل یک گرم طلاست 🙃. حقیقتا زیبا نیست؟

۴ نظر ۲ لایک

پای بست خانه

پسرک پس از شور و هیجانهای آخر شب، بالاخره به خوابیدن رضایت داد. امروز ۱۳ ساعت درس خواندم گرچه نه کاملا مفید. به دلار ۱۶۰ و طلای ۲۰ فکر میکنم. به اخبار جنگ. به اینکه شیرخشک بچه چقدر سخت پیدا میشود و ما مدام دلهره داریم که نکند شیرخشک پیدا نکنیم؟ پوشک از ۳۴۰ تومان به ۷۰۰ تومان افزایش قیمت داشته! من همچنان فرمولها را اثبات میکنم، دقت میکنم که فرمولهای فلان مبحث با اندیس i است و آن دیگری با اندیس p. ذهنم مشوش است و شاید اصلا مهم نباشد که چه فرمولی را با چه اندیسی باید نوشت اما مطمئنم که حتی اگر اندیس یک فرمول را اشتباه بنویسم در میان خیل فرمولها و قیمتهای دلار و طلا و اخبار بد، به کل فرمول را اشتباه مینویسم! سرشیشه بچه همچنان نیست! از یک جا آنلاین سفارش دادیم اما گویا این شیشه شیر فیک و اورجینال دارد و برای ما فیکش را ارسال کردند! مهم نیست...

زمانیکه داشتیم برای پسرکمان اسم انتخاب میکردیم، سپهر هم خیلی دوست داشتیم...

برای گریه کردن هزار دلیل دارم، برای خندیدن فقط یکی: رهام!

 

 

 

چترها در شُرشُر دلگیر باران می‌‌رود بالا

فکر من آرام از طول خیابان می‌رود بالا 

 

من تماشا می‌کنم غمگین و با حسرت خیابان را

یک نفر در جان من مست و غزلخوان می‌رود بالا 

 

خواجه در رؤیای خود از پای‌بست خانه می‌گوید

ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می‌رود بالا 

 

گشته‌ام میدان ‌به‌ میدان شهر را، هر گوشه دردی هست

ارتفاع درد از پیچ شمیران می‌رود بالا 

 

درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست

با بهای سکه در بازار تهران می‌رود بالا 

 

گاه شب‌ها بعد کار سخت و ارزان خواب می‌بینم

پول خان با چکمه‌اش از دوش دهقان می‌رود بالا 

 

جوجه‌های اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی

شک شبیه گربه از دیوار ایمان می‌رود بالا 

 

فکر من آرام از طول خیابان می‌رود پایین

یک نفر در جان من اما غزلخوان می‌رود بالا...! 

 

حسین جنتی

 

 

۲ نظر ۲ لایک

استخدام

سازمان بورس برای رشته های حسابداری و مدیریت و  mba گرایش مالی و حسابرسی و حقوق آزمون استخدامی برگزار میکنه. سرچ کنید دفترچه اش رو میتونید پیدا کنید. بورس و فرابورس جاهای خیلی خوبی برای کار کردن هستند. منابع بخش تخصصی خودم رو بلدم. اگر قصد شرکت داشتید میتونم راهنمایی تون کنم.

 

۱ نظر ۴ لایک

خشم ۳

یک حقیقتی وجود دارد. من و شما چه این حقیقت را بپذیریم و چه نپذیریم وجود دارد. من و شما چه این حقیقت را انکار کنیم و چه انکار نکنیم وجود دارد. من و شما چه بدانیم این حقیقت وجود دارد و چه ندانیم وجود دارد، وجود دارد.

 

پذیرش حقیقتی که در تایید حقایق مورد پذیرش من نباشن من رو خشمگین میکنن. چرا که سیستم ذهن آدمی اینگونه است که برای راحتی اعصاب و آرامش بیشتر ترجیح میده به دنبال شواهدی بگرده که همواره دانسته هاش رو تایید کنن (این یک خطای ادراکی است). حالا شما تصور کن من عمری موضوع A رو به عنوان یک حقیقت باور داشتم و باهاش زیست کردم. حالا شما از راه رسیدی میگی A اشتباهه B درسته. آدرنالین، نمیدونم دوپامین یا هرچیز دیگه ای در مغز من اوج میگیره. من عمرا بپذیرم که A اشتباهه. من خشمگینم. از خودم که عمری اشتباه زیست کردم اما به صورت شما که حقیقت رو میگی خنج میندازم. به طور غریزی برام راحت نیست بپذیرم یک عمر اشتباه فکر کردم. یک عمر اشتباه دفاع کردم. حق دارم. اما حقیقتا اشتباه رو ادامه دادن اشتباه بزرگتریه...

 

 

چو رنج بوده فقط سهمم از جهان شما

خوشا به کنج اتاقم، خوشا جهان خودم

سجاد رشیدپور

 

 

۴ نظر ۵ لایک

آرام آرام

این روزها که گهگاه برف میباره، هر زمان فرصت میکنم با رهام آهنگ "ببین باز میبارد آرام برف" گوش میدیم. امروزم بردمش از تراس بارش برف رو تماشا کرد. دستش رو گرفتم زیر برف که چند تا دونه بیفته روی دستش. بزرگتر بشه میبرمش زیر برف و بارون قدم بزنه. 

نزدیک ۸ ماهه که در مرخصی به سر میبرم. منکه از این مرخصی چیزی نفهمیدم. اما اصلا دلم نمیخواد تو شلوغی شب عید، اون هم ماه رمضون، با کشیک تا ساعت ۵، برگردم سرکار درحالیکه دلم پیش پسرکه! 

 

 

فروبسته یک شهر چشمان خویش

و می بارد آرام آرام برف...

۲ نظر ۳ لایک

خشم ۲

کلا در ارتباط با خشم میتونم ساعتها صحبت کنم

ما وقتی خشمگین هستیم به اولین چهره نزدیکمون خنج میکشیم. یه زنی که ۴ تا بچه بزرگ کرده میگه "من یکی رو میبستم به کمرم یکی رو بغل میکردم یکی هم حامله بودم. تو نمیتونی یه بچه بزرگ کنی؟"

فکر میکنید از من خشمگینه؟ نه! از همسری که در نگهداری بچه ها همکاری نکرده، از همسری که برای لطافت زنانه اش ارزش قائل نبوده و حقوقش رو نادیده گرفته، از  پدری که دخترش رو زود شوهر داده و... خشمگینه اما چهره من رو خنج میندازه. 

من خشمگینم و نمیتونم ریشه خشمم رو پیدا کنم. اما دلم میخواد دلم آروم بشه. شاید با مقصر دونستن دم دست ترین آدم. 

 

 

دشنام خلق را ندهم جز دعا جواب
ابرم که تلخ گیرم و شیرین عوض دهم
طالب آملی

۳ نظر ۵ لایک

عنکبوت

قدیمها یه دوستی خواننده وبلاگم بود، با اسم عنکبوت برام کامنت میذاشت. چندین ساله که ازش بیخبرم. وبلاگ هم جای عجیبیه. آدم دوستایی پیدا میکنه که حتی نمیدونه اسمشون چیه اما جدی جدی نگرانشون میشه، دلتنگشون میشه، حتی خوابشونو میبینه... 

خب باید بگم دیگه به خودم قول دادم به این راحتی ها دوستان وبلاگیم رو از دست ندم. چیزهای زیادی از هر کدومتون یاد گرفتم. بیشتر آدمهای اینجا رهگذرن. میان، دو تا کامنت میذارن و بحث میکنن، بعد هم میرن دنبال زندگی شون. کم پیش میاد بنویسی مثلا "دلهره دارم" و تا مدتها یکی اینجا درگیر این بشه که آیا اون دلهره برطرف شد؟ 

پریسای عزیز دلم دوست  مهربونم

آقای محمد دیگرسو که ایشونم خیلی درگیره و کم پیداست

عنکبوت که هیچ آدرسی هرگز نداشت

سنتوری که آدرس اینجا رو هیچ وقت بهش ندادم

حدیث که بازم آدرس اینجا رو بهش ندادم

رهگذر که اون هم هیچ آدرسی نداشت

یه خانومی به اسم باران که دوست خوبی بود. به ایتالیا مهاجرت کرده بود. بلاگفا که پرید آدرس وبلاگش و کامنتهاش و... پاک شد و دیگه نتونستم پیداش کنم متاسفانه... آدرس وبلاگش طولانی بود. هر آدرسی رو امتحان کردم درست نبود. عجیبه که اون هیچ وقت سراغی ازم نگرفت. اون روزها با یه پسر ایتالیایی داشت آشنا میشد که هیچ ازش خوشم نمیومد. اذیتش میکرد. من هنوزم بهش فکر میکنم و نگرانشم

الان هم آقای حمیدک

و آقای پسر انسان

 

 

 

من در واقع

چیز زیادی ندارم

به تو بدهم

چای هست اگر می نوشی

من هستم اگر عشق می ورزی

راه هست اگر رهگذری...

عاشیق ویسل، کتاب سکوت زبان مادری تنهایی است

۵ نظر ۲ لایک

بخواهم

sometimes i just want someone to hug me and say "i know it's hard. You are going to be ok. Here is chocolate and 8 million dollars."

پ.ن: من بایزید نیستم

۰ نظر ۲ لایک

فکر

فکر کردن خیلی برام‌ مهمه. از هرچیزی که پروسه فکر رو متوقف کنه دلم میخواد دور باشم.

مثل الکل

مثل مخدر

مثل خشم

مثل ایدئولوژی

مثل تعصب...

 

 

 

کشم جفای تو تا عمر باشدم، هرچند

وفا نمیکند این عمرها وفای تو را

شهریار

۷ نظر ۳ لایک

بچه

قدیمها برای بعد از امتحانات کلی برنامه ریزی میکردم. برم دیدن فلان دوست، برم خرید فلان جا، فلان فیلم رو ببینم، فلان کتاب رو بخونم، پادکست گوش بدم... الان فقط میخوام امتحانام تموم بشه، رهام رو بذارم تو کالسکه، برم یه قهوه بزررررگ بخرم، با هم در سطح شهر تردد کنیم، توی ده شلمرود و پریای نازنین و علی کوچیکه بخونم رهام لذت ببره. سبک زندگیم عوض شده 

 

خیلی برام عجیبه که شبکه پویا برنامه های سیاسی پخش میکنه. کلیپ های مربوط به شهدا، جنگ، ولایت و ... تعجب میکنم از خانواده ای که خودش از همخوانی بچه اش با یه کلیپ سیاسی فیلم میگیره و میفرسته برای تلویزیون! از الان دغدغه بچه باید مسائل سیاسی باشه؟ 

 

 

۱ نظر ۱ لایک

شب شعر

دوره کارشناسی تو دانشگاه شب شعر خیلی جذابی برگزار میکردیم که شنیدم همچنان هم پابرجاست. انقدر ازش استقبال میشد که جا برای نشستن کم میومد و ایستاده تماشا میکردن و میشنیدن. یکی از دوستانمون که هم اعتماد به نفسش خوب بود هم صداش، مجری بود. اما تمام متنها رو من مینوشتم. بعضا شاعرها رو نمیشناخت حتی نمیتونست از روی شعرها درست بخونه. قبل جلسه بهش خوانش صحیحشون رو یاد میدادم بعد میرفت پشت تریبون. من تمام این کارها رو برای دل خودم میکردم. دوست داشتم بعد از یه روز طولانی و کسل کننده، چندتا دانشجوی دور از خانه و خانواده چند ساعت بیان در یک جلسه شاعرانه، فارغ از همه دغدغه ها چند تا شعر قشنگ بشنون، چند تا موسیقی خوب گوش بدن، چند تا کتاب خوب بهشون معرفی بشه و با حال خوب برن به ادامه دانشجویی برسن. اون دوست مجریم همیشه همه کردیت کارش رو برای خودش برداشت. حتی یکبار هم به روی خودش نیاورد که اون فقط خواننده متنه. وقتی ازش بابت انتخاب خوب شعرها تشکر میکردن به خودش میگرفت! وقتی میگفتن خوشحالن که کسی هست که شاعرها رو خوب میشناسه به خودش میگرفت! بعضا از کتابخونه کوچیک خوابگاهی من یه کتاب دستش میگرفت و با اون به جلسه شب شعر وارد میشد. حتی روز آخری که ورودی ما آخرین شب شعر رو برگزار کرد و داشتیم خداحافظی میکردیم یه نفر براش یه دیوان حافظ آورد و گفت مطمئنه که از این کتاب خوشش میاد. بعد گفت فلانی یه فال بگیر برامون و از روش بخون. کل شعر حافظ رو غلط خوند. قیافه اون کسی که حافظ رو هدیه داده بود دیدنی بود. انتظارش رو نداشت. 

 

بنظرم اعتماد به نفس داشتن خیلی خیلی موضوع عمیقتریه از اینکه بخوایم با دیدن کسی که جلوی دیگران راحت حرف میزنه بهش عنوان بااعتماد به نفس بدیم. اعتماد به نفس یه بخش مهمیش اینه که من همینکه هستم باارزشم و لزومی نداره دستاوردهای دیگران رو به دروغ مال خود کنم. اتفاقا بنظرم این دوستم اعتماد به نفس رو بازی میکرد. 

 

ادامه دارد...

 

 

 

راه برگشتن به سویم را کجا گم کرده ای

من برای ردپاهایت خیابانم هنوز...

علی صفری

 

 

۴ نظر ۳ لایک

غمخوار

بعضی آدمها فقط غمخوارن. همواره در حال غصه خوردن هستن. خودشون تصور میکنن همدلی مفیدی دارن اما در واقع صرفا بلدن غصه بخورن. همدل واقعی هم غصه ات رو میخوره هم کاری برات انجام میده.

 

مادرم یکبار اخیرا که از یاد پدرم داشت گریه می کرد و درد دل، بهش گفتم مامان یاد بگیر تنها از زندگی لذت ببری. از حرفم تعجب کرد. یکم با حالت نگران نگاهم کرد. بنظرم زنهای سنتی درونشون وفاداری تا حدی نهادینه شده که بعد از فوت همسرشون لذت بردن از زندگی رو حق خودشون نمی دونن. انگار بعد از پدرم شاد زندگی کردن برای مادرم بهش عذاب وجدان میده... 

 

یکی از شغلهای مورد علاقه ام، نویسنده کتابهای درسی شدنه. البته در حوزه تخصصی خودم. میتونم حتی برای اول ابتدایی کتاب اقتصادی بنویسم که از خوندنش لذت ببرن و بعدها بگن خدا فلانی رو بیامرزه :)) و کتاب ادبیات و زبان. 

 

 

من تنگدل ز کنج قفس نیستم ولی

یک ناله در میانه گلزارم آرزوست

لطفعلی خان آذر بیگدلی

۶ نظر ۵ لایک

کانال

از وقتی رهام به دنیا اومده، توی یه کانال تلگرام گهگاه براش یه ویس میذارم تا بعدها که بزرگتر شد به اون کانال ادش کنم. دلم برای اون کانال تک نفره ام تنگ شده...

 

 

من از دور دست ها آمده ام، 
از مزارع گندم، 
از کرت های جاری، 
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد، 
روزها آبی می پوشد 
 و شبها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن. 
من از دوردست ها آمده ام، 
از کوچه های کودکی، 
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان 
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو
که سالهاست در جستجوی تو بودم. 
با تو آبی می بینم تمام بینایی ام را
چشمانت شکوه شکیبایی، 
گیسوانت ادامه ی باران ها...
و دلت ترانه ی دریاهاست
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت 
زیبایی شاعرانه ای است که دلم را به بازی می گیرد
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بی رنگ می کند. 
در چشم انداز هرکجای طبیعت تو را می بینم، 
در چشمه، 
در رود، 
در دریا،
در گل،
در درخت،
در جنگل،
در دره،
در دشت،
در کوه...
با اینهمه هنوز در تو حیرانم
که تمامی عشقی در یک وجود

و تمامی آرزویی در یک لباس
 


محمد رضا عبدالملکیان

۲ نظر ۰ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
بهمن ۱۴۰۴ ( ۱۱ )
دی ۱۴۰۴ ( ۱۲ )
آذر ۱۴۰۴ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۴ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۴ ( ۵ )
فروردين ۱۴۰۴ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
نویسندگان
زهره ( 630 )
موضوعات
دوستشان دارم (۳۰۸)
از خود نوشته‌هام (۶۱)
جامعه نشناسی (۱۰۶)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان