تنهایی

از زمانی که یادم میاد، همواره احساس تنهایی داشتم. پیش از ازدواج تصور میکردم با ازدواج تنهایی رو کمتر احساس میکنم، اما حالا می بینم که تنهاتر هم شدم. دیگه یاد گرفتم چطور تنها باید زیست و لذت برد.

 

آدم اینجا تنهاست...

 

 

پیج خوب فالو کنیم: dr.sogolmashayekhi

۲ نظر ۲ لایک

تداخل

کتاب تازه ای که تمومش کردم: خانه لهستانی ها. قشنگ بود. از 10 بهش 6 میدم. نثر روان و داستانش برام تازه بود. جالب بود که نویسنده خانم شخصیت اصلی رو یک پسر بچه انتخاب کرده بود. اکثرا دقت کردم نویسنده ها شخصیت اصلی داستان هاشون رو مطابق جنسیت خودشون انتخاب میکنند. کتاب بعدی که باید شروع کنم: قلعه مالویل

 

هر چی فکر میکنم نمیشه هم دانشگاه برم هم بانک! دو تا از کلاسهام با ساعت کاری تداخل داره و قطعا نمیتونم مرخصی بگیرم. دلم میخواد برم با یه وکیل صحبت کنم که اگر روزی بانک متوجه دانشجو بودنم بشه آیا سفته هام رو اجرا میذاره یا نه؟ شغل مزخرف پردردسر! البته الزهرا هم قبول شدم اما اونها برنامه کلاسها رو منتشر نکردن آدم تکلیفشو بدونه!

 

 

صفحه اینستاگرام خوب فالو کنیم: shafiei_kadkani

۲ نظر ۱ لایک

پرواز

دلم میخواست پرنده بودم الان میرفتم تو آسمان یه چرخی میزدم :)

خیلی دقت کردم دنیا برای "لنگ ظهر پاشوها" طراحی شده. ساعت 8 صبح تقریبا 90 درصد مغازه ها بسته ان! چرا انقدر زندگی رو دیر شروع میکنن؟! 

 

اون روزی که رفتم دانشگاه تهران مصاحبه دکتری، خیلی دلم خواست دوباره اونجا دانشجو بشم. تا همین دیشب مطمئن بودم که قبول نمیشم، اما راستش خودمم نمیدونم چطوری اما قبول شدم! خوشحالم اما بانک محاله بذاره برم دانشگاه!

۴ نظر ۰ لایک

آخیش

اگر فقط فرصت داشته باشم یه جمله بگم و بعد بمیرم اون اینه: "آخیش" :)

البته suicide note برادر رومن گاری در این زمینه بی اثر نبوده!

۲ نظر ۴ لایک

امید بریدیم

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

 

به مدیرم که گفتم میخوام برم، باورش نمیشد. حقوقم رو بالا برد، دور کارم کرد، آفرهای درآمدی مختلف داد... اما راستش تصمیمم رو گرفتم. گرچه این تصمیم پس رفت بزرگی برام محسوب میشه، اما باتوجه به روندی که برای زندگیم درنظر دارم، مجبورم چنین انتخابی کنم. ترجیح میدم تلاش کنم، مشورت کنم و بعد به خدا واگذار کنم. مثل الان. پس خداحافظ دنیای بورس و سرمایه گذاری و فارکس و هیجان و صف خرید و صف فروش :) و سلام بر پشت باجه بانک blush البته به احتمال زیاد بتونم بعد از مدتی برم ستاد بانک. کاش اگر دکتری دانشگاه آزاد قبول شدم، کلاسهاش ساعتهایی باشه که بتونم برم. دلم برای دانشجو بودن خیلی تنگ شده :)

 

جای دیگه ای شاعر می فرمایند:

ما چون ز دری پای کشیدیدم، کشیدیم

امّید ز هرکس که بریدیم، بریدیم

۲ نظر ۲ لایک

آخرین

امروز باید برم به مدیرم بگم که این ماه، بعد از 6.5 سال، آخرین ماه همکاری ماست! دلهره عجیبی دارم. آدم برای مواجهه با تغییر دلهره داره. مگه نه؟ از طرفی خوشحالم که دارم از شرّ بخش خصوصی خلاص میشم، از طرفی من مدتهاست در کارم مدیر بودم و عده ای ازم حرف شنوی داشتن. حالا باید مدتی برم از دیگران کار یاد بگیرم! دارم کار خیلی عجیبی میکنم؟ مدام از خودم میپرسم نکنه دارم اشتباه میکنم؟ 

دارم دقیقا میرم سراغ شغلی که همیشه ازش بدم میومده. اگر بعد از این اومدید بانک   م ل ت    و با یه خانم خوش اخلاق مواجه شدید، اون منم :)) لطفا حسابهای میلیاردی تون رو بیارید شعبه ما. کارهاتون رو با یه تماس راه میندازم!

 

 

از همه کس رمیده ام، با تو درآرمیده ام

جمع نمیشود دگر آنچه تو می پراکنی

سعدی جان

۳ نظر ۲ لایک

مرداد

آیا شما هم توجه کردید که هر سال در ماه مرداد حداقل یک روز بارانی داریم؟ :)

 

خیلی دلم میخواد شجاع باشم و یک تصمیم درست رو بگیرم و عملیش کنم. نمیدونم دقیقا از چی میترسم اما میترسم...

۵ نظر ۱ لایک

کاش

پیش از رفتن به مصاحبه دکتری، انقدری برام قبول شدن یا نشدن اهمیتی نداشت. اما وقتی دوباره رفتم دانشگاه، خیلی دلم برای روزهای دانشجویی تنگ شد. گرچه با احتمال 99 درصد هیچ دانشگاه دولتی قبول نمیشم، اما کاش قبول بشم... کاش اول مهر برم دانشگاه :)

 

یک جامعه کوچک بی سرو صدایی وجود داره به نام جامعه پولدارها. همشون همدیگرو میشناسن. همگی هم در جریان قصه پولدار شدن همدیگه هستن. 

 

 

 

اتاق را همه خورشید میکنی هر صبح

سلام آینه روی رف نهاده من!

منزوی

۳ نظر ۲ لایک

حق الیقین

حق الیقین! یعنی برای درک آتش، در آتش سوختن! مُردن پدرم، حق الیقین زندگی من بود. 

 

ماه هاست در لحظه ای که بابام رو زیر خاک گذاشتن، جا موندم. من هنوز همونجام. ایستادم در کنار تلّی از خاک که از دل زمین بیرون کشیدن که برای بابام جا باز بشه. من هنوز ایستادم کنار مردی که عادت داشت به شنیدن صدای شیون و گریه! بی توجه به همه چیز، زمین رو کَند و  پُر کرد. من هنوز همونجام و دلم میخواد منتظر معجزه باشم. من هنوز دارم بند کفن باز میکنم و به چشمای باز بابام خیره میشم و صداش میزنم. من هنوز دارم بدن نحیف و بی جون بابام رو بغل میکنم. هنوز دارم از دست آدمهایی که میخوان به زور منو ببرن تقلا میکنم. هنوز پاهام سسته. هنوز از گریه سیر نشدم. هنوز توی دلم آتیش روشنه...

 

 

درون آینه رو به رو چه میبینی؟

تو ترجمان جهانی، بگو چه میبینی؟

 

در آن گلوله آتش گرفته ای که دل است

و باد میبردش سو به سو چه میبینی؟

 

 

۱ نظر ۰ لایک

فراموشی

هر صبح که در تاریکی مطلق میرم سمت محل کارم، یک جای ثابت یه آقای مسن رو میبینم که نشسته روی زمین. تو سرما و گرما اونجا میشینه. همیشه بهش فکر میکنم. یعنی خانواده نداره؟ یعنی هیچ جایی رو برای رفتن نداره؟ توی این سرما اون موقع صبح، انقدددددر خونسرد نشسته جای همیشگیش که انگار در گرم و نرم ترین جای دنیاست!

 

دوستم می پرسید چه خبری در حال حاضر خیلی خوشحالت میکنه؟ جوابش رو ندادم. دوست ندارم اطرافیانم فکر کنن ناامیدم. اما چیزی که خیلی می تونه خوشحالم کنه مرگه. و بعد هم فراموشی!

 

 

 

پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم

تا شب مرگ به آخِر نرسد بازی ما!

صائب جان

۰ نظر ۱ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
موضوعات
دوستشان دارم (۲۸۲)
از خود نوشته‌هام (۵۲)
جامعه نشناسی (۹۰)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان