سخت

خواب میدیدم بیگناهم اما یه عده فکر میکنن که گناهکارم و میخوان دستگیرم کنن!! همینطور که دنبالم می کردن، ناگهان شروع کردم به اوج گرفتن! مثل نمایی که هلی شات میگیره داشتم می دیدم که دارم از زمین دور و دورتر میشم. اول شاخه و برگ درختها رو دیدم. بعد فضایی که توش بودم، بعد چند تا خیابون و ماشینهایی که ازش میگذشتن! اینجای خواب همسرم بیدارم کرد. 

همیشه توی خوابهام، در اوج ناامیدی و استیصال، جایی که میدونم دیگه هیچ راهی ندارم، ناگهان شروع به پرواز می کنم. حس عجیبیه. ترس و امیدواری توامان!

 

 

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

۰ نظر ۰ لایک

ناسازی

خیلی دلم میخواد بدونم مُرده ها کجا هستن؟ چه میکنن؟ کاش بابام آدم بدی بود...

 

این دنیا یعنی جنگ بر سر منافع. هر گوشه ای رو نگاه میکنم، همینه. جنگ بر سر منافع!

چند روز پیش یه پرسشنامه پایان نامه پر کردم. در ارتباط با تاثیرات بیماری های روحی بر جسم بود. تقریبا همه علائمی رو که نام برده بود داشتم. از معده درد و سردرد و سرگیجه تا درد کتف و کمر و دست. من به خودم حق میدم که خوب نباشم. خیلی هم سعی نمیکنم در مورد احوالم با دیگران صحبت کنم. دردِ من،مالِ منه و به دیگران ربطی نداره. بیشترین فراوانی دروغ گفتنم مربوط به وقتیه که حالم خوب نیست اما میگم خوبم. خودم با این موضوع خیلی راحتم. عادت دارم مسائلم رو خودم حل کنم. بنظرم افسرده هم نیستم. من فقط غمگینم. همین

 

 

ناسازی است شیوه اجزای روزگار

با یک جهان عدو، تنِ تنها چگونه ای؟

-حزین لاهیجی-

۰ نظر ۰ لایک

القصه

شرکت ما قصه قشنگی داره. یه قصه طولانی و پیچیده! آخرین بار که با مدیرم حرف میزدم احساس کردم بزرگترین اشتباه حوزه کاریش رو مرتکب شده و هزینه گزافی بابتش کرده. اشتباهی که داره به ما هم صدمه میزنه! گاهی صداقت داشتن خطرناکه. دوستم که دست راست مدیرم محسوب میشه به این مسیر تشویقش کرده. از طرفی نمیشه انتقاد کرد ممکنه سو تفاهم بشه و حتی به پای حسادت بذارن. از طرفی سکوت کردن یعنی راضی بودن و من اصلااا از این شرایط راضی نیستم و حتما اگر پوزیشن شغلی بهتری پیدا کنم از اینجا میرم. بعد از شش سال این خیلی برام تصمیم سختیه. اما از دستشون خسته ام. دلم مخواد جایی کار کنم که با هیچ کس صمیمی نباشم. بی رودروایستی نظر بدم. سطح فکر جامعه ما هنوز به جایی نرسیده که فرهنگ دوستانه در محیط کار جواب بده. بالاخره یه جایی fail میکنه. حتی مدیری هم که ادعا داره میتونه فرهنگ سازمانی خشک و رسمی و بوروکراسی محور رو تغییر بده یه جایی کم میاره. چون ازش سو استفاده میشه. چون میبینه ذهنش دیگه در این حدم آماده نبوده که چنین فرهنگی رو بپذیره. چون این فرهنگ دوست داره هر روز رشد کنه و در این مسیر به کمال برسه و سازمان باید برای رشد این فرهنگ هزینه بده! هزینه اش برای مدیر ایرانی قابل هضم نیست!

 

 

القصه به قصدِ جانِ ما بسته صفی

مرگ از طرفی و زندگی از طرفی

 

-مومن یزدی-

۰ نظر ۰ لایک

مردن

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم

وگر شهری بُدم، ویرانه گشتم

 

آدم نمیفهمه آیا منظقی در این دنیا وجود داره یا نه، یعنی منکه نمی فهمم. دلم میخواد فکر کنم منطقی وجود نداره. این احساس آرامش بیشتری بهم میده. گویا می تونم اتفاقات رو به گردن "بی منظق بودن دنیا" بندازم. دلم یک مقصر میخواد. من انقدر قوی نیستم که هر اتفاقی رو بپذیرم. دلم میخواد انکار کنم. از صمیم قلبم آرزو میکنم هیچ کس هیچ وقت احساسم رو تجربه نکنه و هرگز نتونه منو درک کنه. من همواره دلم میخواست پیش از پدر و مادرم بمیرم. دوست داشتم آخرین صدایی که می شنوم، صدای اونها باشه. حالا که پدرم مُرده عمیقا احساس تنهایی میکنم. نمی تونم براش فاتحه بخونم. دلم نمیخواد پنجشنبه و جمعه ها برم بهشت زهرا. دلم میخواد فکر کنم الان خونه است و داره اخبار میبینه و احتمالا جلوی تلویزیون خوابش برده. دلم میخواد فکر کنم رفته شهرستان به مادرش سر بزنه. دلم میخواد فکر کنم الان رفته بیرون و خونه نیست. حیفه که بابام زیر خاک باشه...

 

۰ نظر ۱ لایک

محال

هیچ وقت آدمهای خوب زندگی تون رو رها نکنید. چون هر کس از "شانس" یک سهمیه ای داره و قرار نیست اگر من عرضه نگه داشتن اون آدم رو نداشتم، باز هم اقبالم بلند باشه و آدمِ خوبِ دیگری سر راهم قرار بگیره. بعضی تعجب میکنن که از زندگیم راضی نیستم، حق دارند! اونها نمیدونن که معیارم برای مقایسه کی و چیه. خلاصه که خود کرده را تدبیر نیست!

 

برای هر دختری "پدر" بزرگترین تکیه گاهه و هیچ مردی نمی تونه جای پدر رو بگیره. حیف از بابای نازنینم که همیشه مثل کوه بود و الان حتی نمیتونه یک لیوان آب از روی میز برداره! از این بوی مرگی که توی زندگیم پیچیده خسته ام. چقدر باید شاهد آب شدن عزیزانم باشم؟ دو روزه که بعد از مدتها کتاب میخونم. یک کتاب تکراری. بیوتن. مدام توی ذهنم میپیچه "آلبالا لیل والا". حتی اگر این جمله صحت داشته باشه، من اگر نخوام مقرب باشم، باید دقیقا کی رو ببینم؟ 

 

 

کفر نمیگم، سوال دارم

یک تریلی محال دارم!

۱ نظر ۱ لایک

ملال

بعد از گوش دادن پادکست روزمُردگی، فهمیدم که من چقدر در ملال غرقم. یک آدم همواره بی حوصله اما شلوغ! دلم میخواد همیشه افسار این زندگی دستم باشه و جایی که می بینم خودش بی محابا میتازه و منم با خودش میکشونه، احساس ضعف میکنم. این دیگه چه مدلی از اشرف مخلوقات بودنه؟ ضعیف، ناتوان، مجبور، گرفتار، مبهم، سردرگم... کاش این دروغ ها رو باور نکنیم! ما صرفا ابزاریم در این دنیا!

 

تو که یک روز پراکنده نبوده ست دلت

صورت حال پراکنده دلان کی دانی

سعدی جان

 

واقعا خدا الان داره چکار میکنه؟ تماشا میکنه و از اینکه ما عادت کردیم در هر شرایطی بگیم "شکرت" لذت میبره که در حال ستوده شدنه؟ 

۰ نظر ۰ لایک

هزار مرتبه

روزهایی که دورکار نیستم،قبل از هفت میرسم محل کار. در مسیر، راننده اسنپ به رادیو گوش میکنه و هر از چند گاهی درباره اخباری که پخش میشه کامنت میده. چقدر ما گناه داریم. من چالش رو دوست دارم اما تحمل ندارم شاهد رنج کشیدن آدمها باشم. کاش همه این چالش ها فقط برای من بود! من ِ تنها!

شرکت جدید رو دوست ندارم. بیشتر از یک ساعت تنهام و تا کم کم بچه ها جمع بشن در سکوت مطلق و تاریکی دم صبح زمستانی، قهوه برای خودم دم میکنم. عینک قدیمیم رو میزنم و هر روز فکرهای تکراری از ذهنم عبور میکنه: چرا پدربزرگم مُرد؟ حوصله ندارم برای دکتری درس بخونم. من چقدر دیگه در برابر مشکلات توان دارم و اون نقطه ی پایانی تحملم کجاست؟ چیه این آدمیزد؟ نمیفهمم که در مسیر درست هستم یا نه! کی حوصله داره عصر آشپزی کنه؟! خدا کنه جلسه امروز کنسل بشه. آیا از این شرکت برم و خودمو از این دردسرها خلاص کنم؟ چند وبلاگ قدیمی پیدا کردم که هنوز هم بروز میشن! چقد جالب :)

بعد از ساعت کاری روی تخت دراز میکشم و به کارهایی که باید انجام بدم فکر میکنم. درس خوندن، کتاب خوندن، آشپزی کردن، گردگیری، تمرین سه تار، خوندن فرانسه، جا پیدا کردن برای گلدانهای جدید، گوش دادن به پادکست، دیدن چند تا فیلم پیشنهادی و... اما هیچ کاری نمیکنم. به سقف خیره میشم. حوصله جواب دادن به تلفن رو ندارم. حوصله بیرون رفتن و دیدن کسی رو ندارم. گاهی از پنجره بیرون رو تماشا میکنم. بعضا خانم هایی برای زباله گردی میان و از سطل رو به روی خونه با عجله اولین چیزی رو که به دستشون میاد بر میدارن و زیر چادر پنهان میکنن و دور میشن. 

هنوز هم هستن آدمهایی که نمیفهمن چه کلاه گشادی به سرشون رفته و تا زیر چشمهاشون کشیده شده!

خیره ان شاء الله

 

 

به درد من نتوان برد ره، که دست مسیح

هزار مرتبه نبض مرا گرفت و گذاشت

 

صائب جان

 

۰ نظر ۱ لایک

بی ارزش

یه شرکتی فراخوان جذب مدرس در زمینه کاریم رو داده بود. شرکت خیلی اسم و رسم داری بود و منم براش رزومه فرستادم. ازم نمونه کار خواست. اما نمونه کار خوبی براش نفرستادم. میدونستم که نمونه کار خوبی نیست اما فرصت نداشتم که نمونه بهتری آماده کنم. خلاصه با اینکه ادعا دارم در زمینه کاریم رزومه من رد شد. داشتم به این فکر میکردم منکه بالاخره کاری رو که میخوام انجام میدم اما چقدر راحت بعضی فرصتهای زندگی رو از دست میدم. متخصص از دست دادن فرصتهام! 

 

از وقتی پدربزرگم رو از دست دادم احساس خسران دائمی درونم شکل گرفته. احساس میکنم فرصتهایی داشتم برای بودن در کنارش اما از دست رفتن. فرصتهایی برای اینکه به خاطراتش گوش بدم، برام شعرهای ترکی شهریا رو بخونه، با هم سودوکو حل کنیم، از قرآن تعبیر خوابم رو بگه ...

پیش از این وقتی کسی مادربزرگ یا پدربزرگش و از دست میداد، با خودم فکر میکردم که اتفاق مهمی نیفتاده، پیر بودن دیگه! اما الان میفهمم که چقدر این از دست دادن میتونه اتفاق سهمگینی باشه. هربار خوابش رو میبینم مث همیشه داره مهربون میخنده، بغلم کرده و من دارم گریه میکنم از اینکه تنها از دنیا رفت و من قبل از رفتنش ندیدمش. 

چقد زندگی بی ارزشه

 

 

ربّما لم یکن شیئاً مهماً بالنسبه لک، لکنه کان قلبی...

محمود درویش

 

شاید برای تو چیز مهمی نبود،

اما قلبِ من بود!

 

۱ نظر ۱ لایک

شناخت

من وقتی خودم رو شناختم که دیر بود. درحالیکه همیییشه فکر میکردم خیلی خوب خودم رو میشناسم. فهمیدم ابعادی از شخصیتم درونم پنهان بودن و فقط فرصت بروز پیدا نکرده بودند. وگرنه وجود داشتند، خیلی هم پررنگ وجود داشتند. بعدتر فهمیدم همه آدمها از این شخصیت های پنهان دارند. من هم در مواجهه با آدمهای اشتباه زندگیم به این وجه شخصیتم فرصت بروز دادم. من آدم ترسویی هستم. از مواجه شدن با حقیقت می ترسم. از برنامه هام عقبم. کارهام همه نیمه تمام رها شدند اما حوصله ندارم حتی بهشون فکر کنم. دلم خواب راحت میخواد. یه خواب طولانی.

در ادامه ماجراهای رفتن دوستان و آشنایان از ایران، حالا نوبت دوست صمیمیم شده. برای خودش خوشحالم برای خودم ناراحت. حس میکنم بخشی از گذشته ام رو داره میذاره تو چمدون و با خودش میبره. برای همیشه...

یه روزی خیلی دلم می خواست از ایران برم. اما الان فکر کنم همه برن، فقط من بمونم و   ع ا ق ا    :دی

 

 

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

به سر نکوفته باشد در سرایی را

سعدی جان

۰ نظر ۰ لایک

هرچه باداباد

توی فیلم فایت کلاب یه سکانسی هست که برد پیت داره توی زیرزمینی که پنهانی به فایت کلاب تبدیلش کرده، از صاحبش کتک میخوره. با هر مشتی که میخوره میخنده! براش مهم نیست که داره زخمی میشه و فقط به چیزی که میخواد فکر میکنه. زندگی دقیقا همون صاحب زیرزمینه که بیرحمه و فقط بهت مشت میزنه. اما تو باید پررو باشی و تو چشماش نگاه کنی و بهش بگی: فقط همین؟

دلم میخواد همیشه همینقدر در برخورد با زندگی پررو باشم اما گاهی که میبینم جای اینکه زندگی مشتش رو به خود من، به خودِ خودِ من، بزنه، داره به عزیزانم آسیب میزنه، میفهمم که باید یه جاهایی فقط نشست و تماشا کرد. زندگی هم در یک چرخه یادگیرنده افتاده و پررو شده و خوب فهمیده وقتی نمیتونه خودتو از پا بندازه، باید چکار کنه. 

 

 

زندگی بر گردن افتاده است یاران چاره چیست

چند روزی هرچه باداباد، باید زیستن!

بیدل

۰ نظر ۴ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
موضوعات
دوستشان دارم (۲۸۲)
از خود نوشته‌هام (۵۲)
جامعه نشناسی (۹۰)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان