these days, the only thing that im sure about, is that im not sure!
کاش کمتر پراکنده بودم. انقدر برنامههای زیادی دارم که یا به خیلیهاشون نمیرسم و یا تمرکزم رو از دست میدم. مثلا میشه زندگیم به کار و شعر خلاصه بشه. اما زبان، کلام، نجوم، پروژه، درس، کنکور، بورس، نرمافزار، دادهکاوی، فلسفه و ... من رو به موجود پراکندهای تبدیل کردن که بیهدف به همه محیط اطرافش نوک میزنه! انتظارات دیگران هم فیلد جداگانهای محسوب میشه!
اصلا نزدیک بودن عید
رو حس نمیکنم! واقعا فردا سال تحویل میشه؟!
آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنمی بیدار
می زند نغمه
نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار؟
شفیعی کدکنی
از نظر مخالف داشتن، خسته ام. از اینکه همه یک طرف باشند و من، تنها، یک طرف. دلم میخواهد این بار به همه بگویم که با همه موافقم، چقدر جالب منم همینطور...