بچه

قدیمها برای بعد از امتحانات کلی برنامه ریزی میکردم. برم دیدن فلان دوست، برم خرید فلان جا، فلان فیلم رو ببینم، فلان کتاب رو بخونم، پادکست گوش بدم... الان فقط میخوام امتحانام تموم بشه، رهام رو بذارم تو کالسکه، برم یه قهوه بزررررگ بخرم، با هم در سطح شهر تردد کنیم، توی ده شلمرود و پریای نازنین و علی کوچیکه بخونم رهام لذت ببره. سبک زندگیم عوض شده 

 

خیلی برام عجیبه که شبکه پویا برنامه های سیاسی پخش میکنه. کلیپ های مربوط به شهدا، جنگ، ولایت و ... تعجب میکنم از خانواده ای که خودش از همخوانی بچه اش با یه کلیپ سیاسی فیلم میگیره و میفرسته برای تلویزیون! از الان دغدغه بچه باید مسائل سیاسی باشه؟ 

 

 

۱ نظر ۱ لایک

شب شعر

دوره کارشناسی تو دانشگاه شب شعر خیلی جذابی برگزار میکردیم که شنیدم همچنان هم پابرجاست. انقدر ازش استقبال میشد که جا برای نشستن کم میومد و ایستاده تماشا میکردن و میشنیدن. یکی از دوستانمون که هم اعتماد به نفسش خوب بود هم صداش، مجری بود. اما تمام متنها رو من مینوشتم. بعضا شاعرها رو نمیشناخت حتی نمیتونست از روی شعرها درست بخونه. قبل جلسه بهش خوانش صحیحشون رو یاد میدادم بعد میرفت پشت تریبون. من تمام این کارها رو برای دل خودم میکردم. دوست داشتم بعد از یه روز طولانی و کسل کننده، چندتا دانشجوی دور از خانه و خانواده چند ساعت بیان در یک جلسه شاعرانه، فارغ از همه دغدغه ها چند تا شعر قشنگ بشنون، چند تا موسیقی خوب گوش بدن، چند تا کتاب خوب بهشون معرفی بشه و با حال خوب برن به ادامه دانشجویی برسن. اون دوست مجریم همیشه همه کردیت کارش رو برای خودش برداشت. حتی یکبار هم به روی خودش نیاورد که اون فقط خواننده متنه. وقتی ازش بابت انتخاب خوب شعرها تشکر میکردن به خودش میگرفت! وقتی میگفتن خوشحالن که کسی هست که شاعرها رو خوب میشناسه به خودش میگرفت! بعضا از کتابخونه کوچیک خوابگاهی من یه کتاب دستش میگرفت و با اون به جلسه شب شعر وارد میشد. حتی روز آخری که ورودی ما آخرین شب شعر رو برگزار کرد و داشتیم خداحافظی میکردیم یه نفر براش یه دیوان حافظ آورد و گفت مطمئنه که از این کتاب خوشش میاد. بعد گفت فلانی یه فال بگیر برامون و از روش بخون. کل شعر حافظ رو غلط خوند. قیافه اون کسی که حافظ رو هدیه داده بود دیدنی بود. انتظارش رو نداشت. 

 

بنظرم اعتماد به نفس داشتن خیلی خیلی موضوع عمیقتریه از اینکه بخوایم با دیدن کسی که جلوی دیگران راحت حرف میزنه بهش عنوان بااعتماد به نفس بدیم. اعتماد به نفس یه بخش مهمیش اینه که من همینکه هستم باارزشم و لزومی نداره دستاوردهای دیگران رو به دروغ مال خود کنم. اتفاقا بنظرم این دوستم اعتماد به نفس رو بازی میکرد. 

 

ادامه دارد...

 

 

 

راه برگشتن به سویم را کجا گم کرده ای

من برای ردپاهایت خیابانم هنوز...

علی صفری

 

 

۴ نظر ۳ لایک

غمخوار

بعضی آدمها فقط غمخوارن. همواره در حال غصه خوردن هستن. خودشون تصور میکنن همدلی مفیدی دارن اما در واقع صرفا بلدن غصه بخورن. همدل واقعی هم غصه ات رو میخوره هم کاری برات انجام میده.

 

مادرم یکبار اخیرا که از یاد پدرم داشت گریه می کرد و درد دل، بهش گفتم مامان یاد بگیر تنها از زندگی لذت ببری. از حرفم تعجب کرد. یکم با حالت نگران نگاهم کرد. بنظرم زنهای سنتی درونشون وفاداری تا حدی نهادینه شده که بعد از فوت همسرشون لذت بردن از زندگی رو حق خودشون نمی دونن. انگار بعد از پدرم شاد زندگی کردن برای مادرم بهش عذاب وجدان میده... 

 

یکی از شغلهای مورد علاقه ام، نویسنده کتابهای درسی شدنه. البته در حوزه تخصصی خودم. میتونم حتی برای اول ابتدایی کتاب اقتصادی بنویسم که از خوندنش لذت ببرن و بعدها بگن خدا فلانی رو بیامرزه :)) و کتاب ادبیات و زبان. 

 

 

من تنگدل ز کنج قفس نیستم ولی

یک ناله در میانه گلزارم آرزوست

لطفعلی خان آذر بیگدلی

۶ نظر ۵ لایک

کانال

از وقتی رهام به دنیا اومده، توی یه کانال تلگرام گهگاه براش یه ویس میذارم تا بعدها که بزرگتر شد به اون کانال ادش کنم. دلم برای اون کانال تک نفره ام تنگ شده...

 

 

من از دور دست ها آمده ام، 
از مزارع گندم، 
از کرت های جاری، 
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد، 
روزها آبی می پوشد 
 و شبها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن. 
من از دوردست ها آمده ام، 
از کوچه های کودکی، 
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان 
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو
که سالهاست در جستجوی تو بودم. 
با تو آبی می بینم تمام بینایی ام را
چشمانت شکوه شکیبایی، 
گیسوانت ادامه ی باران ها...
و دلت ترانه ی دریاهاست
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت 
زیبایی شاعرانه ای است که دلم را به بازی می گیرد
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بی رنگ می کند. 
در چشم انداز هرکجای طبیعت تو را می بینم، 
در چشمه، 
در رود، 
در دریا،
در گل،
در درخت،
در جنگل،
در دره،
در دشت،
در کوه...
با اینهمه هنوز در تو حیرانم
که تمامی عشقی در یک وجود

و تمامی آرزویی در یک لباس
 


محمد رضا عبدالملکیان

۲ نظر ۰ لایک

متاسفم

من دقیقا متوجه نشدم چی شد! الان دیگه دلار ۱۴۰ تومن عادی شد؟ 

بگذریم...

مدتیه برای ابنکه بتونم درس بخونم و سرکلاس برم روزها یه پرستار میاد کمکم که رهام رو نگهداری کنه. با اینکه این بنده خدا از آشناهای دور ماست، اما توی حرفاش با یه خشم پنهانی درموردمون حرف میزنه. چند وقت پیش یکی از همکارام بچه دار شده بود ازم درمورد شیشه شیر و کرم بدن بچه و لباس و... سوال میپرسید منم در جوابش تو واتساپ ویس میدادم. پرستار هم میشنید که چی میگم. مثلا میگفتم من فلان شیشه شیر رو گرفتم گرونه اما خیلی خوبه. بچه اذیت نمیشه. با هیجان میپرسید واقعااا انقد پول شیشه شیر دادید؟ مثلا بچه های ما با شیشه معمولی شیر خوردن چی شد؟ یا مدتیه میخوایم سرشیشه رهام رو عوض کنیم، پیدا نمیشه. با تمسخر میگفت خب کلا شیشه معمولی بهش بدید. من قبول دارم وضعیت جامعه باعث شده شکاف بزرگی بین وضعیت اقتصادی قشرهای مختلف بیفته، اما این تقصیر متوجه من نوعی نیست. من واقعا متاسفم که عده زیادی از مردم قبل از رفتن به خرید باید اول حساب و کتاب کنن که آیا پول کافی دارن یا نه. من واقعا متاسفم که عده ای اصلا فرصت استراحت ندارن و چند شیفت کار میکنن. واقعا متاسفم که عده ای مجبورن هر سال به یه محله پایینتر برن. واقعا متاسفم که خیلی مسافرت ها و تفریحات و حتی خوراکی ها از زندگی مردم حذف شده. من به جای اون دوستمون که میگفت قیمت دلار الان یا الان شرمنده ام. کاش کاری از من ساخته بود. من فقط میتونم کار خودم رو درست انجام بدم. بنظرم این کمترین کاریه که از هر کسی ساخته است. پرستار خوبی بودن هم کار خیلی بزرگیه. در پرورش یه انسان سهیمه. هرکسی مسئول کاریه. ما همون یه کار رو باید درست انجام بدیم. 

۳ نظر ۱ لایک

گزینش

دو-سه سال پیش یه آزمون استخدامی شرکت کردم که برای یک پست که خیلی به شغل قبلیم نزدیک بود فقط یک نفر و فقط در تهران میخواستن. همسرم گفت اصلا شرکت نکن ظرفیت یه نفر فقط زحمت آزمون دادن داره. اما من گفتم اون یه نفر منم. هم آزمون علمیش رو قبول شدم هم مصاحبه علمیش رو. در مرحله گزینش مذهبی اما به کجا معرفی شده باشم خوبه؟ و   ز   ا    ر      ت   ا     ط    ل      ا     ع     ا    ت. چرا؟ چون وقتی نظرم رو درمورد شلوغی های سال ۱۴۰۱ پرسید، گفتم بنظرم بازم تکرار میشه (مگه نشد؟). نظرم درمورد اوضاع اقتصادی رو پرسید گفتم بدتر میشه (مگه نشد؟). گفت بنظرت چی بشه که اقتصاد خوب بشه، گفتم تحریم حذف بشه با دنیا در ارتباط باشیم. از جوابام خوشش نیومد. مصاحبه گر یه خانم چادری مذهبی نما بود. در جلسه بعدی که با آدمای اون سازمان فوق الذکر داشتم، منو به بهانه ارائه مدارک کشوندن به یه طبقه خالی از سکنه. ته یه راهرو توی یه اتاق دو نفر نشسته بودن. یکی مدام سوال میپرسید یکی زل زده بود به من انگار دزد گرفته. خب باید بگم منکه در اون گزینش رد شدم اما تمام این مملکت همینه. کی بر اساس شایستگی به یه پوزیشن شغلی راه پیدا میکنه؟ کی دلش برای این کشور میسوزه؟ همه دنبال منافع خودشونن که یه تیکه از این کشور رو بکنن. دیگه چیز زیادی ازش باقی نمونده...

 

 

 

نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن

نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم

سعدی جان

۵ نظر ۲ لایک

کتاب

الان داشتم به اون روزی که از خونمون دزدی شده بود فکر میکردم. جالبه که تقریبا همه جا رو گشته بودن بجز کتابخونه ام. 

یکی از درسهام انقدر سخته که فرمولها رو، از رو که مینویسم اشتباه مینویسم. بعد استادم انتظار داره اثباتشونو حفظ کنیم تو امتحان بنویسیم. تازه بتونیم کد پایتونشم بنویسیم. یکی از جلسه ها، استاد داشت فرمول اثبات میکرد، یه دفعه رفت خط جدید به کل فرمول یه B اضافه کرد. هیچکس هم جرئت نمیکرد بپرسه این دیگه یهو چی بود؟ همه با نگاه از هم میپرسیدیم تو میفهمی؟ پاسخ لبخندهای معنی داری بود. استاد معتقدن سرفصل با دانشگاه فلان در آمریکا مشترکه بنابراین باید منبع درس هم مشترک باشه. حالا ما چی مون شبیه آمریکاست که منبع درسمون شبیهش باشه؟ اصلا مرگ بر آمریکا! سه بار اون بخش رو خوندم تا فهمیدم منظورش چی بوده. واقعا دارم دیوونه میشم. تموم شب خواب فرمول میبینم...

۲ نظر ۲ لایک

تاوان

واقعا بعضی ها نمیفهمن یا خودشونو میزنن به نفهمی یا نفهمیدن براشون منفعتی داره؟ دربرابر حرف منطقی مقاومت میکنن. 

طی این چند روز اخیر ۴ نفر از آشنایان و اطرافیان ما کشته شدن... سه تا پسر و یک دختر. دختر طفلک با تیری که به پیشونیش اصابت کرده کشته شده. کسی هنوز به اون دنیا اعتقاد داره؟ کسی هنوز به این فکر میکنه که ریختن خون آدمها تاوان داره؟ کسی هنوز عذاب وجدان میگیره؟ آخه مگه حشره کشتنه که انقدر براشون راحته؟! انسان میکشن... که چی بشه؟

۶ نظر ۱ لایک

آینه تو

در این بین اگر امتحانات ما مجازی بشه بی اندازه خوشحال میشم، البته نه در صورت قطعی اینترنت.

به دوستم میگم هزار تا کار رو همزمان دارم پیش میبرم. میگه adhd داری. از روانشناسی جدید بدم میاد که به هر رفتاری برچسب یه بیماری میچسبونه. ماها به بعضی چیزها مجبوریم. من مجبورم همزمان زن خونه، مادر، کارمند و دانشجو باشم. شرایط منو به این سمت سوق داده. وگرنه خیلی هم لذت بخشتر بود اگر فقط قرار بود بچه ام رو بزرگ کنم. درمان adhd در برهه حساس کنونی نشدنیه :)

 

 

میگویی چرا غمگینی

من آینه توام

ای وطن!

شمس لنگرودی

۲ نظر ۱ لایک

ماقبل تاریخ

یکی از درسهای این ترمم با یه استادیه که تو حوزه اقتصاد خیلی آدم معروفیه. به شدت باهوشه و البته در کارش جدیه. بیشتر کدنویسی های این ترم مربوط به درس همین استاده. سر جلسه امتحان قراره یه سوال کد نویسی بده با دست کد بنویسیم که مطمئن بشه کدنویسی ها کار خودمون بوده نه چت جی پی تی! درسته آدم باهوشیه اما نه در این حد که نسل امروز رو درک کنه. من زبانم خوبه اما با گوگل ترنسلیت یا هر چیزی از جنس AI ترجمه میکنم. ظرف شستن بلدم اما ظرفها رو میذارم تو ماشین ظرفشویی. لباس شستنم بلدم اما لباسها رو میریزم تو ماشین لباسشویی. راه رفتنم بلدم اما با ماشین و مترو و ... تردد میکنم. نامه نوشتنم بلدم اما تکست میدم. در کل دهه ۴۰ و ۵۰ و بعضی دهه ۶۰ ها یکم در دوران ماقبل تاریخی خودشون جا موندن. 

۲ نظر ۰ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
بهمن ۱۴۰۴ ( ۱۰ )
دی ۱۴۰۴ ( ۱۲ )
آذر ۱۴۰۴ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۴ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۴ ( ۵ )
فروردين ۱۴۰۴ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
نویسندگان
زهره ( 629 )
موضوعات
دوستشان دارم (۳۰۸)
از خود نوشته‌هام (۶۱)
جامعه نشناسی (۱۰۶)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان