امید

همینکه درس میخونم یعنی خیلی امید دارم. از کجا معلوم! شاید ده سال دیگه انقدر همه چیز خوب باشه که به امروزمون بخندیم :)

 

 

جان چه میدانست از دنیا چه ها خواهد کشید

خاکبازی های طفلان را تماشا کرده بود

صائب جان تبریزی

۰ نظر ۰ لایک

باخت

یه تیکه از مصاحبه مهران‌مدیری در اکسپلور اینستا بود که میگفت ساعتها میشینه فکر میکنه. منم همینطور. از تفریحاتم اینه که ساعتها فکر کنم. قبلتر به وقایع پیشرو فکر میکردم. الان بیشتر در گذشته ها سیر میکنم. قدرت ذهن عجیبه. چیزی رو که همه دنیا ازت گرفتن توی ذهنت میتونه باقی بمونه و حتی رشد کنه. 

دلم میخواد یه روز بعد از امتحانام بیام یه عالمه برای وبلاگم حرف بزنم. الان از هر فرصتی برای درس خوندن استفاده میکنم. سر کلاس ها بیشتر بحثها اقتصادی شده. وقت ندارم توضیح بدم که چه آینده تیره و تاری در انتظارمونه. فقط دیگه یاید خود خدا یه کاری بکنه از دست آدمیزاد خارج شده...

 

 

آری همه باخت بود سرتاسر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم

۲ نظر ۱ لایک

حق

اگر روابط انسانی پیچیده نبود،

چایم را در دست میگرفتم

و به سمت خانه ات می آمدم

و از تو میخواستم تمام زندگی ام باشی!

 

-اینستاگرام-

۱ نظر ۱ لایک

تلاش

سخت برای بقا تلاش میکنم. با نوشیدن یک فنجان قهوه، کشیدن یک خط چشم ناشیانه، پوشیدن یک لباس جدید، خوردن کمی غذای گرم و تازه. 

برای من خشم ترسناکترین حس آدمهاست. خشم پنهان در حسادت، خشم پنهان در کینه، خشم پنهان در بدگویی، خشم پنهان در آزار... 

و من ِ بی حوصله که میفهمم کسی خشمگینه اما حوصله ندارم درکش کنم. خسته ام، کم میخوابم، استراحت نمیکنم، درس دارم، دلهره دارم، کدهایی که مینویسم پر از ارور هستن و ران نمیشن و به مرز جنون میرسم، یک موجود کوچولو دارم که همواره انتظار داره من رو با لبخند ببینه، تا اطلاع ثانوی حوصله درک کردن هیچ کسی رو ندارم 🙃

۳ نظر ۱ لایک

عادی

امروز فهمیدم از اول ترم تا الان تنها کسی که تمرینها و پروژه ها رو برای استاد ارسال کرده من بودم! به همکلاسیام گفتم مطمئنید اونیکه بچه کوچیک داره منم و شما نیستید؟! شب نمیخوابم کد مینویسم، تمرین حل میکنم. زندگی عادی یادم رفته. تازه مدتیه پرستار هم برای کمک بهم میاد اما باز هم به زندگی عادی برنگشتم. همواره یه نقطه ثابت روی کمرم درد میکنه. درد مداوم تمام نشدنی! تازه رهام معنی بغل رو درک کرده و دلش میخواد مدام بغلم باشه. مامانم میگه بچه رو کم بغل کنه سلامتیت هم مهمه. اما وقتی میبینم با چشمای پر از اشتیاق منتظره بغلش کنم اصلا دلم نمیاد بی تفاوت باشم. کلا بچه دار شدن مستلزم اینه اول یه مدت بری با بچه دارها زندگی کنی بعد تصمیم بگیری که بچه دار بشی یا نه. وصف سختیش در کلام نمیگنجه.

الان که فکر میکنم دیگه ما هرگز به زندگی عادی بر نمیگردیم. یعنی شما میگید جنگلهای چند هزار ساله دوباره احیا میشن؟ دریاچه های چندهزارساله، تالابها، رودخانه ها... نامردا یه چیز کوچیک هم برامون سالم نذاشتن. به حول و قوه الهی همه رو نابود کردن... همه رو... 

۰ نظر ۰ لایک

هزار امید

داشتم خواب بابام رو میدیدم. همه چی مثل زندگی واقعی بود. لباساش، اتفاقها، صحبتها... یه مرتبه رهام گریه کرد. انگار دستم رو گرفتن و از دل رویا کشیدنم بیرون... 

میدونید امید یعنی چی؟ یعنی اینکه من همچنان امیدوارم خواب باشم و یکی بیدارم کنه بگه بابات اینجاست. داشتی خواب میدیدی...

 

 

مرا هزااار امید است و هر هزار تویی

۰ نظر ۰ لایک

روتین

به مامانم میگم دلم میخواد یه روز برسه رهام ده ساله زنگ خونه رو بزنه و از مدرسه بیاد خونه. میگه این چه دعاییه! تا اون موقع پیر میشی. ۴۳-۴۴ سالگی پیریه؟ 

دیگه شمار شبهایی که نخوابیدم از دستم در رفته. از لحظه ای که چشم باز میکنم درحال انجام کارهای بچه ام تا دوباره صبح بشه. تقریبا با رهام به روتین رسیدیم. روتین رو دوست دارم. هرچیزی که از جنس نظم باشه بهم آرامش میده. برعکس هرچیزی که نظم زندگیم رو بهم بزنه دیوونه ام میکنه. مثل مهمون سرزده. مثل جنگ. مثل قطع شدن آب و برق و اینترنت. مثل دلهره های بی دلیلم. مثل راننده اسنپی که قسم خورده همه خروجی ها رو رد کنه. مثل کسی که میتونه با تکست کارش رو بگه اما زنگ میزنه. مثل هوای کثیفی که لباس تمیز رو بد بو میکنه. مثل آدم بدقول. مثل همکار بپیچون که کارش رو میندازه روی دوش بقیه. مثل کدی که چند ساعت طول کشیده نوشتی ران نمیشه و نمیفهمی چه مرگشه...  گویا دلایل زیادی برای دیوونه بودن دارم. منطقی که نگاه میکنم بیشتر دیوونه ام و کمتر عاقل. دلیلی برای عاقل بودن برام نمونده

 

 

لب از گفتن چنان بستم که گویی

دهان بر چهره زخمی بود و به شد

طالب جان آملی

۲ نظر ۱ لایک

سنتی

درحالیکه از شدت خستگی و کم خوابی و کمر درد حالم اصلا خوب نیست، به چهره اش درحالیکه با چشمای نیمه باز خوابیده نگاه میکنم. تو خواب ادای شیر خوردن در میاره. خنده ام میگیره. به خودم میگم یه روزی ام میاد که میتونی استراحت کنی. غر نزن.

مادر همسرم میگفت: "ببین چقدر یه مادر برای بچه اش زحمت میکشه. اما بچه ها قدر نمیدونن". بنظرم از اونجایی که هیچ بچه ای خودش نخواسته که به دنیا بیاد بنابراین به والدینش بدهکار نیست. من خودم خواستم بچه دار بشم. میدونستم سخته، میدونستم بیخوابی و کمردرد و گردن درد و... داره. پس طفلک معصومم چه گناهی داره که بخوام ازش طلبکار باشم؟ نگاه سنتی والدین به بچه ها رو دوست ندارم...

 

۱ نظر ۱ لایک

وطن

توی این مملکت نه آب هست، نه برق، نه هوا، نه نیروی انسانی زبده، نه سرمایه آدمهای ثروتمند، نه آینده قابل اتکا، نه طبیعت، نه تکنولوژی، نه امنیت، نه امید و انگیزه... یعنی بوده اما به لطف امانتداری مسئولین همگی نابود شده. 

صد افسوس از ویرانه ای که همچنان وطنه...

۳ نظر ۰ لایک

پروفایل

وقتی برام کامنت میذارید قبل از اینکه بخوام پاسخی بدم سعی میکنم از نوشته هاتون بفهمم با چه شخصیتی طرفم. کاش یه پروفایلی داشته باشید بدونم با شخص ۱۴ ساله طرفم یا ۵۰ ساله و...

 

 

میبوسمت پرنده کوچکم

بخواب و تصور کن

که هیچ چیز در جهان

واقعیت ندارد

جز عشق و صلح!

 

ریچارد براتیگان

۳ نظر ۱ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
بهمن ۱۴۰۴ ( ۱۰ )
دی ۱۴۰۴ ( ۱۲ )
آذر ۱۴۰۴ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۴ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۴ ( ۵ )
فروردين ۱۴۰۴ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
نویسندگان
زهره ( 629 )
موضوعات
دوستشان دارم (۳۰۸)
از خود نوشته‌هام (۶۱)
جامعه نشناسی (۱۰۶)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان