نمیدونم

امروز بعد از دعوای مفصلی که رئیسم سر پوشیدن پالتوی غیررسمی (!) با من داشت، رفته بود بالا منبر درباره وضعیت اقتصادی نظر میداد. طوری تجزیه و تحلیل میکرد که اکه یه آدم بیخبر میشنید فکر میکرد پست داک اقتصاد داره. وقتی چیزی رو نمیدونیم خب نمیدونیم! فک کنم این مهمترین چیزیه که من از این جهان هستی فهمیدم و دارم زندگیش میکنم. 

پالتوی رسمی چیه؟ بهش گفتم پول ندارم برم پالتوی جدید بخرم. از جوابی که دادم راضیم 😁 

 

 

از خوردن حرف خویش سیرم

حسین جنتی 

۱ نظر ۱ لایک

خسته

خستگانت را شکبایی نماند

 

آیا آدمیزاد جز قصه چیز دیگری است؟

حوصله هیچ پروسه طولانی ای رو ندارم. فقط کارهایی رو میتونم خوب پیش ببرم که قابلیت شکسته شدن به مراحل کوتاه کوتاه رو داشته باشن. دانشگاه هم دیگه نخواهم رفت. پروسه بی نهایتش رو دوست ندارم. بعدها درمورد خواهند نوشت خسته بود، خسته :دی

 

یا دوا کن یا بکش یکبارگی

۰ نظر ۰ لایک

مرادی

خواب میدیدم رفتیم یه خونه باغ قشنگ که برای یه آقایی به نام مرادی بود! اسم خانمش هم نازنین بود! گرچه هر دوشون تو خوابم غایب بودن و فقط میدونستم این شخصیتها وجود دارند. دو تا درخت خیلی قشنگ تو باغشون بود. روی تنه یکیش پر از ارکیده بود!! یکی هم درخت بود اما مثل رز رونده بود. یه خانمی بهم گفت آقای مرادی گفته این درختا برای توئه و بخاطر تو اینا رو کاشته. گویا آقای مرادی منو دوست داشته ولی رفته نازنین رو گرفته! بعد تو خواب اینم میدیدم که بقیه میگفتن نازنین این درختا رو خیلی دوست داره و خیلی مراقبشونه. طفلی نازنین 😁 توی باغشون سقاخونه و امامزاده هم داشتن! 

 

 

چقدر برای ما مردم تحمل کردن راحتتر از تغییر کردنه...

جیمز هالیس، یافتن معنا در نیمه دوم عمر

 

۰ نظر ۱ لایک

غر

از ۱۵ شهریور برامون باجه عصر گذاشتن و تا ساعت ۴ سرکاریم. تا میرسم خونه وقت خوابه و باید استراحت کنم که دوباره برم سرکار. خیلی روزهای شلوغیه و اصلااا نمیفهمم مردم این همه کارت بانکی رو میخوان چکار؟ ۹۰ درصد کارهای بانکی رو میشه با گوشی انجام داد اما میان تو نوبت منتظر میشن که ما براشون انجام بدیم. بدجوری مریض شدم دکتر میگه ویروس جدیده و ۳ ماه سرفه خواهم کرد!! دانشگاه نمیتونم برم و فک کنم دیگه این ترم حتما اخراج بشم! 🤔 قند خونم رفته بالا و دکتر گفته اگر رعایت نکنم میتونه به دیابت تبدیل بشه. همه اینا به کنار. هوا خوب شده دلم میخواد با همه مهربونتر باشم به جز همکارانم که انقدررر سرشون غر میزنم بنظرم ازم حالشون بهم میخوره 😁 زیبا نیست؟

منصفانه که فکر میکنم مدتیه بداخلاق و تلخ شدم. بی حوصله ام. خسته ام. دلم میخواست میتونستم یکم زندگی رو بیشتر آسون بگیرم.

 

 

ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب

که سیل گریه این دیده بیدار می آید

حروف نامه ام بی نقطه آن بهتر که از چشمم

بسست این قطره های خون که بر طومار می آید

 

اوحدی

۰ نظر ۱ لایک

اندوه طویل

ظاهرا هر انسان مختار آفریده شده. اما در عمل هر آدمی به هزار چیز گره خورده که باعث میشه اصلا هم مختار نباشه، به آدمهای اطراف، به تاثیری که در فرهنگ جامعه داره، به ذهنیتی که به دیگران میده، به دوستان، به همکاران، به تصمیماتی که در گذشته گرفته، به حرفهایی که زده، به قولهایی که داده، به احساساتی که ایجاد کرده، به روابطی که ساخته، به شهر و کشور و دوره ای که متولد شده... اختیار یعنی مثل یه پرنده آزاد باشی. هروقت دلت خواست بپری بری. 

 

 

 

گفت هر چیزی را زکاتی است و زکات عقل، اندوه طویل است.

تذکره الاولیا. ذکر فضیل عیاض

۷ نظر ۱ لایک

جای مانوسی

همواره در حال اکتشاف تناقضات دنیای بیرون و درونم هستم. این تنها لذتیه که برام باقی مونده. هنوزم از فهمیدن شگفت زده میشم. گویا هنوز کمی از گذشته ها درونم باقی مونده.

کتابهای نخونده زیادی دارم. فی الحال قلعه مالویل رو 50-60 صفحه خوندم. همیشه دلم میخواست یه دیوار خونه ام کلا کتابخونه باشه. حس آرامش بخشی داره. یه مشتری داشتم که کارمند کتابخونه ملی بود. یاد دختر همسایه مون افتادم که قدیمها باهاشون همسایه بودیم. اونم کتابخونه ملی کار میکرد. چقدر برام کتاب میاورد میخوندم یادش بخیر. اولین بار بیوتن و ارمیا و ... کتابهای امیرخانی رو اون بنده خدا برام آورد خوندم. بعدش رفتم از نمایشگاه همه رو خریدم و باز هم خوندمشون مخصوصا "من او"! منم دوست دارم کتابخونه ملی کار کنم. البته شغل مورد علاقه ام اینه که از خواب بیدار بشم ببینم به حسابم پول واریز شده بعد دوباره بگیرم بخوابم :دی

 

بیصبرانه منتظر بارانم :)

 

 

 

بیدل جان میفرماد:

جهان جز کنج تنهایی، ندارد جای مانوسی

۳ نظر ۳ لایک

خیلی بیخود

قدیمتر ها، دلم میخواست خیلی موفق و خیلی ثروتمند بشم. همه موقعیت های شغلی که در شرکتهای دولتی داشتم رو رد کردم و رفتم که در حوزه سرمایه گذاری بخت آزمایی کنم. دیده بودم که مدیرم از صفر مطلق به چه ثروتی رسیده و دلم میخواست منم همون مسیر رو برم. یک روز هرچی که در اون مسیر ساخته و بدست آورده بودم رها کردم. الان که منطقی فکر میکنم اشتباه نکردم. من دیگه دلم خیلی موفق بودن و یا خیلی ثروتمند بودن نمیخواد. دلم همین زندگی معمولی خودم رو میخواد. دیگه دنبال تغییر نیستم بلکه دلم میخواد همین چیزهایی رو که دارم حفظ کنم، بی کم و کاست. بیشتر از هر چیزی در این دنیا دلم میخواد خوشحالی خانواده ام حفظ بشه، بقیش مهم نیست. خونه چند خیابون بالاتر یا پایینتر، حقوق چند میلیون کمتر یا بیشتر، مدرک یه مقطع بالاتر یا پایینتر... گویا همه این مسیرهای پر پیچ و خم رو رفتم که فقط به همین برسم. 

چی شد که به این رسیدم؟ پدرم رو از دست دادم و با اعماق وجودم فهمیدم که زندگی خیلی بیخوده :)

 

 

موسیقی متن آهنگ "Je voudrais parler à mon père" خانم سلن دیون

 

 

۰ نظر ۱ لایک

وگر تمام شود

دلم میخواد یا به یک مجلس عزای طولانی دعوت بشم که وقتی دارم گریه میکنم کسی ازم نپرسه چرا؟ یا به یک مجلس عروسی طولانی که وقتی دارم شادی میکنم کسی نپرسه چرا؟ یا صبح برم یکیش شب برم یکیش...

بعید بدونم هرگز در زندگیم معنای دلتنگی رو تجربه کرده بودم. دلتنگی واقعی، حجم سینه آدمی رو تنگ میکنه. گویی یه جسم سنگین روی قفسه سینه است. فقط یه راه باریک برای نفس میگذاره که خفه نشی. خیلی دلم برای بابام تنگ شده...

 

 

 

اگر ز گور به جایی دری نباشد چه؟!

وگر تمام شود، محشری نباشد چه؟!


گرفتم اینکه دری هست و کوبه‌ای دارد
در آن کویر، کسِ دیگری نباشد چه؟!


کفن‌کِشان چو در آیم زِ خاک و حق خواهم،
دبیرِ محکمه را دفتری نباشد چه؟!


شرابِ خُلَّرِ شیراز داده‌ام از دست...
خبر زِ خمره‌ی گیراتری نباشد چه؟!


چنین که زحمتِ پرهیز بُرده‌ام اینجا،
به هیچ کرده اگر کیفری نباشد چه؟!


بَرَنده کیست در این بازیِ سیاه و سپید؟
در آن دقیقه اگر داوری نباشد چه؟!

 

-حسین جنتی-

۴ نظر ۱ لایک

چو رفتم

یک روز که از محل کارم مستقیم رقتم خونه مادرم، چقدر دلم خواست که مثل گذشته ها وقتی از سرکار برمیگردم غذای گرم آماده باشه و یک لیوانِ بزرگِ چایِ تازه دمِ سرگلِ لاهیجان! چقدر ما زنها از حقوق اولیه مون بی بهره ایم...

 

درمورد کار کردن تو بانک میتونم یک کلمه بگم (با عرض پوزش): حمّالی :) 

 

 

 

یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست

چه افزود بر کوه و بازو چه کاست

من آن مرغم و مملکت کوه من

چو رفتم جهان را چه اندوه من؟

 

نظامی

۰ نظر ۰ لایک

کردیت

عکسای قدیمیم رو نگاه میکردم! چقدر چهره ام تغییر کرده و چقدر پیر شدم! این عکس گوشه پروفایل مربوط به 23 سالگیمه. 9 سال گذشته اما بنظرم 20 سال بزرگتر شدم. چند سال اخیر به اندازه تمام زندگیم برام درس داشته و ازش یاد گرفتم. عمیقا درک کردم که زندگی به "هیچ" بنده. همینکه بتونم یک اثر مثبت -هرچند کوچک- از خودم به جا بذارم و دنیا رو به اندازه ذره ای به نسبت قبل از بودنم بهتر کنم، برام کافیه و خودم به خودم کردیت میدم. 

 

 

۲ نظر ۳ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
اسفند ۱۴۰۳ ( ۴ )
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
موضوعات
دوستشان دارم (۲۸۲)
از خود نوشته‌هام (۵۲)
جامعه نشناسی (۹۰)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان