انت کهفی

آدمهای ضعیف خیلی رو مخن! این آدمها تا یکبار اساسی زیر مشت و لگد روزگار نرن، نمیفهمن که مشکل چیه، درد چیه، سختی چیه! 

از مدرسه نزدیک خونمون صدای "از جلو نظام" میاد. در یک سیستم آموزشی، اصول پادگان نظامی جریان داره! 

 

 

الهی اَنْتَ کَهْفی حینَ تُعْیینِی الْمَذاهِبُ فی سَعَتِها وَتَضیقُ بِیَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها

خدایا! تو پناهگاه منی زمانیکه راه ها با تمام وسعتشان درمانده ام کنند...

-دعای عرفه-

۱ نظر ۲ لایک

متهم

من همواره با روانشناسی این روزگار که همه آدمها رو به یک بیماری متهم میکنه مشکل داشتم و دارم (و خواهم داشت رو نمیدانم)! مثلا اگر سعدی در این روزگار می بود و به جلسه تراپی می رفت، به عنوان یک مهرطلب احتمالا باید جلسات بیشتری با تراپیست در ارتباط می بود تا عزت نفس از دست رفته اش بر گرده :)) تمامی تعاریفی که بزرگان ادبی و دینی از عاشق داشتن، در نظر یک روانشناس ویژگی های یک انسان ناسالمه و اون رابطه عاشقانه مورد نظر بزرگان، یک رابطه ناسالمه که هر چه سریعتر باید از این رابطه خارج بشن!

 

تا کشفیات بعدی خدا یار و نگهدارتون :)

 

 

پا کشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق

هر که را چون سرو این جا پای در گل ماند، ماند

صائب جان

۰ نظر ۵ لایک

تکنولوژی

خوشحالم گرچه دوستان متولی بازار سرمایه در حال دستکاری بازار هستند، اما حداقل از تکنولوژی استفاده می کنند و دستی اینکار رو انجام نمیدن. یک کد زدن و روی سهمهای بزرگ ران کردن که نه از یه قیمتی بالاتر و نه از قیمتی پایینتر بره. خیلی خوبن :))

 

 

چی گوش بدیم؟ پاییز-چهرازی

۱۳ نظر ۱ لایک

پاییز

یکی از دلایل مهمی که محل کار قبلیم رو خیلی دوست داشتم، آدمهاش بودن. آدمهایی که از دانشگاه های خوب اومده بودن و گرچه در ظاهر این موضوع مهمی نیست، اما تجربه شخصیم نشون داده این آدمها بیشتر اهل فکر کردن و منطق هستند.  هر روز از یک مقاله جدید صحبت میشد. هر روز درباره مسائل اساسی بحث های منطقی خوبی میشد. در کنارشون خیلی می آموختم و این از لذت بخش ترین های روزگارم بود. چقدر باهم خلاصه کتابهایی رو که خونده بودیم به اشتراک میذاشتیم. یک روز مختص R&D داشتیم... حیف. دیگه این آدمها و این روزها رو در رویاهام هم نخواهم دید.

وقتی یک چیز تازه میفهمم، احساس میکنم داره خون تازه از مغزم به تمام بدنم جاری میشه. لذت غیر قابل وصفی داره برام :)

 

 

أحبّ الخریف

-قالت لی-

و من یومها و أنا أتساقط...

 

پاییز را دوست دارم

-این را به من گفت-

و از آن روز، شروع به ریختن کردم...

۰ نظر ۱ لایک

کردیت

عکسای قدیمیم رو نگاه میکردم! چقدر چهره ام تغییر کرده و چقدر پیر شدم! این عکس گوشه پروفایل مربوط به 23 سالگیمه. 9 سال گذشته اما بنظرم 20 سال بزرگتر شدم. چند سال اخیر به اندازه تمام زندگیم برام درس داشته و ازش یاد گرفتم. عمیقا درک کردم که زندگی به "هیچ" بنده. همینکه بتونم یک اثر مثبت -هرچند کوچک- از خودم به جا بذارم و دنیا رو به اندازه ذره ای به نسبت قبل از بودنم بهتر کنم، برام کافیه و خودم به خودم کردیت میدم. 

 

 

۲ نظر ۳ لایک

تنهایی

از زمانی که یادم میاد، همواره احساس تنهایی داشتم. پیش از ازدواج تصور میکردم با ازدواج تنهایی رو کمتر احساس میکنم، اما حالا می بینم که تنهاتر هم شدم. دیگه یاد گرفتم چطور تنها باید زیست و لذت برد.

 

آدم اینجا تنهاست...

 

 

پیج خوب فالو کنیم: dr.sogolmashayekhi

۲ نظر ۲ لایک

تداخل

کتاب تازه ای که تمومش کردم: خانه لهستانی ها. قشنگ بود. از 10 بهش 6 میدم. نثر روان و داستانش برام تازه بود. جالب بود که نویسنده خانم شخصیت اصلی رو یک پسر بچه انتخاب کرده بود. اکثرا دقت کردم نویسنده ها شخصیت اصلی داستان هاشون رو مطابق جنسیت خودشون انتخاب میکنند. کتاب بعدی که باید شروع کنم: قلعه مالویل

 

هر چی فکر میکنم نمیشه هم دانشگاه برم هم بانک! دو تا از کلاسهام با ساعت کاری تداخل داره و قطعا نمیتونم مرخصی بگیرم. دلم میخواد برم با یه وکیل صحبت کنم که اگر روزی بانک متوجه دانشجو بودنم بشه آیا سفته هام رو اجرا میذاره یا نه؟ شغل مزخرف پردردسر! البته الزهرا هم قبول شدم اما اونها برنامه کلاسها رو منتشر نکردن آدم تکلیفشو بدونه!

 

 

صفحه اینستاگرام خوب فالو کنیم: shafiei_kadkani

۲ نظر ۱ لایک

پرواز

دلم میخواست پرنده بودم الان میرفتم تو آسمان یه چرخی میزدم :)

خیلی دقت کردم دنیا برای "لنگ ظهر پاشوها" طراحی شده. ساعت 8 صبح تقریبا 90 درصد مغازه ها بسته ان! چرا انقدر زندگی رو دیر شروع میکنن؟! 

 

اون روزی که رفتم دانشگاه تهران مصاحبه دکتری، خیلی دلم خواست دوباره اونجا دانشجو بشم. تا همین دیشب مطمئن بودم که قبول نمیشم، اما راستش خودمم نمیدونم چطوری اما قبول شدم! خوشحالم اما بانک محاله بذاره برم دانشگاه!

۴ نظر ۰ لایک

آخیش

اگر فقط فرصت داشته باشم یه جمله بگم و بعد بمیرم اون اینه: "آخیش" :)

البته suicide note برادر رومن گاری در این زمینه بی اثر نبوده!

۲ نظر ۴ لایک

مهر باطل

بعد از آخرین روز کاری در محل کار فعلی، احتمالا چند روزی بیکار و بی عار باشم برای خودم :) میخوام چند روز فقط فیلم ببینم و کتاب بخونم.

در راستای آخرین پروژه های کاری، یکی از موسسات خیریه معروف، حدود هزار میلیارد تومن تو بانک سپرده داره. البته که صرفا صرف کارهای مربوط به موسسه میشه، اما این حجم از پول رو در بانک نگه داشتن حماقته. سود بانکی حدود 25- 30 درصد، تورم سالانه 50 درصد! خب پول مدام بی ارزش میشه. این درحالیه که هزینه اصلی این موسسات دارو و درمانه که این هزینه ها عموما متناسب و حتی بالاتر از نوسانات دلار رشد میکنن. قرار بود ما براشون این پول رو به روشی کاملا بدون ریسک سرمایه گذاری کنیم که از سود بانک سود بیشتری بهشون بدیم، متوجه شدن طبق قوانین موسسات خیریه نمیتونن سرمایه گذاری کنن!

خدا وکیلی این قوانین رو کی نوشته؟ :دی

بدانید و آگاه باشید که مبالغ بالا رو میتونیم با روشی کاملا بدون ریسک، با سود بالاتر از بانک سرمایه گذاری کنیم :)

 

 

موسیقی خوب گوش دهیم تا رستگار شویم:

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی

این چنین به طوفان تن مرا سپردی

ای که مهر باطل زدی به دفتر من

بعد تو نیامد چه ها که بر سر من...

۹ نظر ۰ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
آبان ۱۴۰۳ ( ۲ )
مهر ۱۴۰۳ ( ۵ )
شهریور ۱۴۰۳ ( ۱ )
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۳ ( ۳ )
خرداد ۱۴۰۳ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۲ )
دی ۱۴۰۲ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۲ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۲ ( ۳ )
مهر ۱۴۰۲ ( ۲ )
شهریور ۱۴۰۲ ( ۷ )
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱۱ )
تیر ۱۴۰۲ ( ۶ )
خرداد ۱۴۰۲ ( ۷ )
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۱ )
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
بهمن ۱۴۰۱ ( ۵ )
دی ۱۴۰۱ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
مهر ۱۴۰۱ ( ۱ )
شهریور ۱۴۰۱ ( ۲ )
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
دی ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۴ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۸ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۶ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۲۱ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۴ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۱ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۰ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۰ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۰ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۰ ( ۲ )
موضوعات
دوستشان دارم (۲۷۸)
از خود نوشته‌هام (۵۲)
جامعه نشناسی (۸۶)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۷)
موسیقی متن (۳۲)
آرزوهای ساده (۸)
تناسخ (۲)
اقتصاسی (۱۰)
دوستشان ندارم (۳)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان