صبحها از همه اوقات بیشتر یاد میگیرم. یه سوال سخت رو سه هفته است نمیفهمیدم چی میگه. بالاخره امروز صبح فهمیدم. استاد جان اگر فقط یه جمله بیشتر تو جزوه گفته بود من سه هفته دور خودم نمیچرخیدم. کلا فرضش اینه که همه چیز را میدانیم. نمیداند که نمیدانیم
باید، باید، تاکید میکنم باید در اداره های فوق دولتی رفت و آمد داشته باشید تا بدونید که نباید، نباید، تاکید میکنم نباید سنگ این دوستان گاورمنتی رو به سینه بزنید.
اولا که اصلا نمیفهمم چرا در زمینه سیاست اشخاص رو مقدس میکنن؟ البته از جانب کسی که اینکار رو کرده میفهمم، از جانب کسی که این قداست رو پذیرفته نمیفهمم.
دوما همین دوستانی که مردم اونها رو میپرستند، چند نفر از دوستان و آشنایانشون رو نام ببرم که در اداره های دولتی استخدام رسمی هستند؟ اصلا به اینکه با پارتی بازی استخدام شدن کاری ندارم، نوش جونشون، موضوع اینه که طرف اصلا سرکار نمیاد اما حقوق میگیره. حالا فکر میکنید سرکار نمیاد کجا میره؟ در محضر مداحان اهل بیت، اونم نه جای پایین تو تهران، هیئت فقط چیذر میچسبه. حالا محل سکونتشون کجا باشه خوبه؟ قطعا بهترین خیابونهای تهران.
سوما بسیاری از آدمها منافعشون در اینه که متعصب باشیم و فکر نکنیم. ما بخاطر خودمونم که شده باید فقط چند ساعت، در خلوت خودمون که یه وقت کسی هم نفهمه پررو بشه، تعصب رو کنار بذاریم ببینیم داریم از چی دفاع میکنیم؟ از کدوم دستاورد؟
از اقتصاد رو به رشد؟ از جایگاه بین المللی رو به رشد؟ از صنعت رو به رشد؟ از وضعیت بهبود یافته محیط زیست؟ از فرهنگ رو به رشد؟ خدا وکیلی از چی؟
گاهی که استادهامون از جلسه هایی از بانک مرکزی و جلسه با وزرا و ... میان و از وضعیت موجود حرف میزنن، جدا قلبم درد میگیره. حق ما این نبود.
حق تعالی به بایزید گفت که یا بایزید. چه خواهی؟ گفت: خواهم که نخواهم
فیه ما فیه
