یک روز که با حال نزار از تخت بیمارستان برگشتم خونه، با در شکسته شده خونه و طلاهای دزدیده شده مواجه شدم. همون شب خیلی حالم بد بود. خیلی... حتی از خونمون بدم میومد. از تصور اینکه یه عده قلچماق به حریم امن و خصوصی من وارد شدن، حتی به اتاق خوابم رفتن، حتی به وسایل شخصیم دست زدن حالم بد میشد... دزد بودن خیلی شغل عجیبیه ها. اولش فکر میکردم بخاطر جنبه مادیش خیلی ناراحتم. به هرحال مبلغ بالایی ارزش داشتن. اما بعدتر که بیشتر فکر کردم متوجه شدم از اینکه دستاوردهای ۷ سال کار کردنم رو از دست دادم ناراحتم. واقعا اون طلاها حاصل ۷ سال ۵ صبح بیدار شدنم بودن.
و در نهایت با تشکر ویژه از نیروی خدوم انتظامی که گفتن چقدر پیگیری میکنید؟! اگر پیدا بشه خودمون بهتون خبر میدیم :)
شما یه انسان شایسته که در راس اموره به من معرفی کن!
۶ اسفند ۰۳