بنظرم در روزگاران آینده نجیب بودن کاملا بی معنا میشه. شعر قدما سرشار از نجابت یک عاشقه. چیزی که امروز هم کمتر میبینیم. همیشه دلم میخواد از شاعرهای لطیفی مثل سعدی و حافظ بپرسم چرا همواره یه آدم نجیب رو عاشق و یه آدم بیرحم رو معشوق فرض کردند؟
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود/ تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود (حافظ)
نه حتی دل یه آدم معمولی رو سوزانده باشه، بلکه دل یه آدمی که غمزده بوده... آدم قلبش رقیق میشه از خوندن این ابیات. اصلا این غزل حافظ از شگفتی های آفرینشه. یه غزل با ساده ترین قافیه ها، جمله بندی های کمتر پیچیده، وزن سنگین و بی آهنگ که متمرکز بر مضمونه. انگار میخواد بگه که دل بدید به فهوای کلام و بیخیال آهنگ و قافیه بشید ولی خب بازم در واقعیت به کل از وزن و قافیه نگذشته. برای شاعری مثل حافظ وزن و قافیه محدودیت نیست، بال پروازه 🙃
یا این بیت:
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست/ خصمِ آنم که میان من و تیغت سپر است! (سعدی)
این حجم از لطافت و مظلومیت رو برنمیتابم...
بنظرم اوج معصوم بودن عاشق در بین ابیاتی که تا امروز خوندم اینجاست که سعدی جان فرمودن:
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم...