+

چقدر خوبه که اگه هیچ کسی نیست توی دنیا که از نیت قلبی آدم خبر داشته باشه،خدامیدونه. خیلی خوبه...

۰ نظر ۰ لایک

+

یه بنده خدایی داشت در زمینه شعر و شاعری نصیحتم میکرد و میگفت که غزلیات سعدی بخون فلان بشه، قصاید خاقانی رو بخون بهمان بشه و... ده دقیقه ای نصیحت کرد و آخرشم گفت: "به قیافه ات نمیاد حرف گوش کن باشی!"

چند شب پیش مهمون داشتیم دخترشون پرسید: "مدرسه میری؟ کللاس چندمی؟"

یه وقتایی که تجربه های خوبی کسب میکنم با خودم مرور میکنم که یادم نره و یه روزی ازشون استفاده کنم. اما وقتی که توی موقعیتی قرار میگیرم که باید از اون تجارب استفاده کنم، همه شون رو یادم میره! مسخره است!

کاش میشد با بعضی از خانومهای مسن که دین و خرافات رو بی اندازه با هم قاطی کردن، بدون اینکه ناراحت بشن و فکر کنن بهشون بی احترامی شده، یکم صحبت کنم. فقط یکم...

امروز داشتم به این دوستم که میخوام برم نی نی شو ببینم فکر میکردم. از 5 سالگی باهاش دوست بودم تا دوم دبستان. بعدش ما خونه مون رو عوض کردیم و خیلی کم با هم در ارتباط بودیم و بعدترش کاملا ارتباطمون قطع شد... تا امروز! نمیدونم چرا هیچ وقت توی اون دو سالی که با هم همکلاسی بودیم، اصلا توی مدرسه به من نزدیک نبود. گاهی واقعا احساس تنهایی میکردم از اینکه دوست صمیمیم اینجاست اما با من نیست! تا اینکه با یه نفر دیگه که تمام اون دو سال رو بغلدستیم بود دوست شدم. خیلی حراف و خیال پرداز بود. دیگه کاملا دوست قدیمیم رو فراموش کرده بودم. اون روزا دوستام رو می تونستم طبقه بندی کنم. اما الان جز تعداد انگشت شماری، بقیه مث مث مث همند! غریبه غریبه!

 

موسیقیاینجاخیلی قشنگه!

۰ نظر ۰ لایک

+

اگه پدر جان اجازه میدادن، الان می بایست اردوی جهادی بودم نه خونه پای لپ تاپ! خیلی دلم می خواست برم... :(

اعتماد ندارم! یا شایدم ایمان! یه وقتایی با کارام همه افکارم رو نقض میکنم. وای خدا جون! نمیدونم اشکال کارم کجاست...

هر وقت به ظرفیت وجودی که هر انسان داره فکر میکنم و اینکه من از این ظرفیتها حتی اندازه ارزنی هم استفاده نکردم، از خودم خجالت میکشم. باز هم نمیدونم که ایراد کارم کجاست...

انگار همه ایرادای دنیا از "ندانستن" ناشی میشه!

از اونجایی که امشب، احیاء شب مستحبه من هم پای لپ تاپ شب رو تا خود سپیده زنده نگه میدارم.



بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا

یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

-حمیدرضا برقعی-

۰ نظر ۰ لایک

+

ای نور ما! ای سور ما! ای دولت منصور ما!

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما!


-مولانا-

۰ نظر ۰ لایک

+

از اینا جایی نمی فروشن؟ :(

۰ نظر ۰ لایک

+

سرنوشت خاک را با آب کامل ساختی

خرد کن درهم جهانی را که از گل ساختی

عاقلان را خواستی تا سجده بر آدم کنند

عشق را بازیچه یک مشت عاقل ساختی

رو به رویم آفریدی چهره ای از جنس ماه

زندگی را بر من دیوانه مشکل ساختی

غم به جانم ریختی، آتش به رگهایم زدی

سینه ام را داغ کردی ناگهان دل ساختی

از هراس سیلی امواج ویرانگر پر است

قلعه سستی که بر شنهای ساحل ساختی

از بهشتم رانده ای باشد که برگردانیم

برنمی گردد ولی عمری که باطل ساختی!


-ابوالفضل صمدی-

۰ نظر ۰ لایک

+

داشتم یه ایمیل می خوندم با عنوان "چی رو با چی بخوریم؟" مواد غذایی مختلف رو نام برده بود که در کنار هم ترکیب مغزی تری می سازند و مفیدند. به فکرم رسید رفتارهای ما آدمها هم مث مواد غذایی هستند که باید بدونیم کدوم رفتارها در کنار هم کمک کننده هستند و یا حتی مضر! مثالش رو هم نمیگم. یه وقتی سوء تفاهم میشه.



ای شکوه بی کران اندوه من!

آسماندریای جنگلکوه من! 

گم شدی ای نیمه سیب دلم

ای من ِ من! ای تمام روح من!

ای تو لنگرگاه تسکین دلم!

ساحل من، کشتی من، نوح من!

...


-قیصر امین پور-

۰ نظر ۰ لایک

؟

نمیدونم چرا انقدر کم بازتاب رفتارهام رو میبینم؟ همیشه سعی میکنم اگه برای کسی خیری ندارم، حداقل آزاری هم بهش نرسونم. اما اصلا نمی فهمم که چرا دیگران با من اینطوری نیستن؟!؟!
۰ نظر ۰ لایک

+

خوشبختانه هیچ واقعیتی نیازی به اعتقاد و باور ما نداره!
۰ نظر ۰ لایک

+

دوردستها مرموزترند. مث دنیای ستاره ها. آدمهای دور هم مرموز بنظر میرسند. بعضی ها بعد از کشف و اکتشاف نزدیکتر میشن اما بعضی ها توی همون کهکشان خودشون باقی می مونند.


توی دوران مدرسه این فصل، فصل خاطره نویسی بود. اینقدر خاطره های قشنگ و گاهی خنده دار برام نوشتن. همیشه توی مدرسه مون تا آخر سال راهنمایی یه نفر بود که خیلی منو دوست داشته باشه. اما من اصلا نمی فهمیدم که چرا اینا اینطوری دوسم دارن. همیشه هم باهاشون جنگ داشتم که چرا اینقدر سعی میکنن به من نزدیک بشن؟ خیلی خنگ بودم! کاش الان یکی از همون دوستای صاف و ساده بود و دوستم داشت... یکی شون اسمش نیره بود. یادمه برام کادوی تولد خریده بود. اما من اصلا ازش خوشم نمیومد. اونم یواشکی کادوش رو گذاشته بود تو کیفم. خدا میدونه سر اینکه بی اجازه کیفم رو باز کرده چه کولی بازی ای درآوردم! چقد دل طفلکی رو شکستم. کاشش بشه بازم همه اون دخترای ساده و بی آلایش رو که بیشترین خباثتی که می تونستن داشته باشن، حسادت سر نمره کم و زیاد بود، ببینم!
۰ نظر ۰ لایک
گفتند:

یافت می‌نشود

گشته‌ایم ما!
آرشیو مطالب
موضوعات
دوستشان دارم (۱۳۱)
از خود نوشته‌هام (۱۰)
جامعه نشناسی (۳۰)
اتوبوس نوشته (۱)
صرفا تراوش ذهنی (۵)
موسیقی متن (۱۹)
آرزوهای ساده (۴)
تناسخ (۱)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان